تبلیغات
همسنگران

همسنگران

Music v:12 Music v:12 Music v:12 Music v:12

آخرین مطالب ارسالی

سخنی با دوستان :



در ابتدا حضورتان را در وبلاگ «همسنگران»  خوش آمد میگم و امیدوارم از مطالب وبلاگ لذت ببرید.

 

این وبلاگ در نظر دارد تا در در زمینه ی: داستان ، دلنوشته و خاطرات رزمندگان دوران دفاع مقدس و مدافعان حرم بی بی زینب (س) آثار زیبا و تامل بر انگیزی را برای جوانان این مرز و بوم جمع آوری نماید  . دورانی که با گذشت سال ها  همچنان خاطرات بسیاری را در دل رزمندگانش زنده باقی گذاشته است

توجه داشته باشید با نوشتن این خاطرات به رسالت قلم و رساندن آن به سمع و نظر جوانان این مرزو بوم کمک خواهید کرد .

این وبلاگ شاید گام کوچکی شود برای تحقق بخشی از این نیت و آرزو

صفحه ای در فهرست وبلاگ ، یا در بخش نظرات همین پست برای نوشتن خاطرات رزمندگان و جانبازان عزیز و شهدای گرانقدر در این وبلاگ در نظر گرفته شده است که امیدوارم این عزیزان یا خانواده های محترمشان در این بخش شرکت نمایند تا بتوانیم آثار بسیار با ارزشی از این خاطرات طبقه بندی نماییم ودر اختیار عموم قرار دهیم. 

 و من الله توفیق ...


نشانی اینستاگرام ما: 

zarrin2.a




زرین یاس دوشنبه 30 آذر 1394 نظرات() ادامه مطلب

« یک نکته در کلام شهید محمود کاوه »




« یک نکته در کلام شهید محمود کاوه »



چند وقت پیش داشتم فیلم مستندی از سخنان شهید کاوه نگاه می کردم نمی دانم چرا ولی هر وقت دلم میگیرد سراغ خاطرات راهیان نور و شهدا می روم آن زمان هم این کار را کردم داخل فایل فیلم و از میان سخنان شهید کاوه سخن جالبی برایم تازگی پیدا کرد و به دلم نشست.


شهید کاوه می‌گفت: زمانی که خودمان را برای عملیات آماده می کردیم تلاش داشتیم دقیق ترین نقشه تاکتیکی را طراحی کنیم و حساب شده پیش برویم ولی گاهی با وجود آنکه کاملا برنامه ریزی شده پیش می‌رفتیم اتفاقات غیر منتظره که خارج از پیش بینی ما بود می افتاد و مسیر عملیات را تغییر میداد از این تغییرات دلگیر و متعجب می شدیم ولی بعد ازعملیات تازه  درک می کردیم که چقدر بهتر شد که همه چیز آن گونه که ما می خواستیم پیش نرفت و این اتفاق غیر منتظره نتیجه ی بهتری برای عملیات رقم زد می‌گفت ماوظیفه‌مان را باید الی الله و در راه خدا انجام دهیم و نتیجه دست ما نیست حتی اگر جنگ ما به پیروزی هم نرسد.


گاهی وقت ها چقدر فرصت ها به هدر می دهیم تا برای نداشته های مان غمگین شویم در حالی که اگر داشته های مان را همانند یک وظیفه شرعی اهمیت قائل باشیم و برایش تلاش کنیم تا تکمیل شوند اگر نداشته های مان به لیست داشته های مان اضافه نشوند لااقل خیالمان راحت است تمام تلاشمان را آنچنان که باید انجام دادیم تا خواست خدا نصیب مان شود نه بی‌لیاقتی خودمان…




زرین یاس سه شنبه 28 شهریور 1396 نظرات() ادامه مطلب

«فرماندهی بی لطف» برای شهید عبدالحسین برونسی






«فرماندهی بی لطف»


یک روز توی منطقه جلسه داشتیم. فرماندهان رده بالا هم آمده بودند بعد از مقدماتی یکی از آنها به عبدالحسین گفت: حاجی برایت خواب هایی دیده ایم عبدالحسین لبخندی زد و آرام گفت: خیره انشالله

.گفت: انشاءالله . با پیشنهاد ما و تایید مستقیم فرمانده لشکر شما از این به بعد فرمانده گردان عبدالله هستید


. یکی دیگر از آنها گفت: حکم فرماندهی هم آماده شده است.


به عبدالحسین نگاه کردم به خلاف انتظارم هیچ اثری از خوشحالی توی چهره اش پیدا نبود برگه حکم فرماندهی را به طرفش دراز کردند نگرفت

. گفت: فرماندهی گروهان هم از سرم زیاده چه برسه به فرماندهی گردان

گفتند این حرفها چیه میزنی حاجی؟

ناراحت و دمغ گفت: مگر امام نهم ما چقدر عمر کردند؟ همه ساکت بودند انگار هیچکس منظورش را نگرفت ادامه داد حضرت توی سن جوانی شهید .شدند حالا من با این سن ۴۲ سال تازه بیایم فرمانده گردان بشوم

.گفتند: به هر حال این حکم از طرف بالا ابلاغ شده و شما هم موظفی به قبول کردنش


از جا بلند شد با لحن گلایه داری گفت: نه باباجان دور ما رو خط بکشین این چیزها هم ظرفیت می خواهد هم لیاقت که من ندارم.


. از جلسه زد بیرون آن روز هرچه گفتیم و گفتند که مسئولیت گردان عبدالله را قبول کند فایده ای نداشت که نداشت


روز بعد ولی کاری کرد که همه مات و مبهوت شدند صبح زود رفته بود مقر و به فرمانده تیپ گفته بود :چیزی را که دیروز گفتید قبول می کنم

کسی دیگرحتی فکرش را هم نمی کرد که او این کار را قبول کنند شاید برای همین فرمانده پرسیده بود: چی رو؟


...عبدالحسین گفته بود: مسئولیت گردان عبدالله رو


.جلوی نگاه های تعجب زده دیگران عبدالحسین به عنوان فرمانده همان گردان معرفی شد


حدس می زنیم باید سّری توی کارش باشد. وگرنه به این سادگی زیر بار نمی‌رفت بلاخره هم یک روز توی مسجد بعد از اصرار زیاد ما

پرده از رازش برداشت گفت :همون شب خواب دیدم که خدمت آقا امام زمان (سلام الله علیها) رسیدم حضرت خیلی لطف کردند و فرمایشاتی داشتند بعد دستی به سرم کشیدند و با اون جمال ملکوتیشون و با لحنی که هوش و دل آدم را میبرد فرمودند: شما می‌توانی فرمانده تیپ هم بشوی


.خدا رحمتش کند همین اطاعت محضش بود که آن عجایب و شگفتی ها را در زندگی او رقم زد


یادم هست که آخر وصیت نامه اش نوشته بود: اگر مقامی هم قبول کردم به خاطر این بود که گفتند واجب شرعی است وگرنه فرماندهی .برای من لطفی نداشت


(خاطره نقل قول از زبان برادر شهید جناب آقای ابو الحسن برونسی)





زرین یاس سه شنبه 28 شهریور 1396 نظرات() ادامه مطلب

توبه های شیرین کام





در یکی از منبر های پسر مرحوم حاج آقا کافی نشسته بودم و ایشان داشتند از توبه و محبت پروردگار مهربانمان  سخن میگفتند .
ایشان می فرمودند: اگر شخصی بدترین گناهان عالم را هم مرتکب شود از قبیل: قتل ، دزدی و حتی زنا هم باشد اگر انسان توبه ی نصوح و بدون بازگشت کند  پروردگار مهربانمان او را می بخشد(البته به شرط آنکه توبه واقعی باشد و بدون استفاده از راه در رو ها و بدون فریب) و اگر به خداوند گمان بد ببرد که شاید خداوند او را با وجود توبه ی واقعی اش هنوز نبخشیده از گناهی که مرتکب شده گناهش بیشتر است. می فرمودند:
✔✔. آنهایی که توبه بدون بازگشت میکنند بدانند که  با کسی وارد معامله شده اند که نه تنها متضرر نمی شوند بلکه حتی بعد از مرگ فرد توبه کار هم، این پروردگار مهربانمان است که عنایتش را به او قطع نخواهد کرد میپرسید چگونه؟؟؟!!!
.
✔✔فرشتگان نگهبانی که همیشه همراه انسانها هستند وگناهان و ثواب هایشان را مینویسند بعد از مرگ آن فرد  توبه کننده به جبران روزهایی که آن فرد در گمراهی و انجام اشتباهاتش گذران روز میکرد به دستور پروردگارمهربانمان این فرشتگان موظف هستند  بر سر خاک آن مرحوم بمانند و تا روزقیامت به دعا و مناجات مشغول شوند و پاداش مناجات این فرشتگان به حساب آن بنده ی توبه کننده منظور شود تا این چنین جبران مافات گذشته او شود . و کارنامه ی اعمالش خالی نباشد. 

.
جوانها واقعا یک چنین خدای مهربانی رو از کجا میخواهیم پیدا کنیم؟ انقدر که او به فکر ماست آیا ما به حرف او گوش میدهیم؟ آیا قرآن او را میخوانیم آیا به دستوراتش عمل میکنیم؟
.حال ببینید اگر به دستوراتش عمل کنیم و تلاش کنیم خودمان را از گناهان تطهیر کنیم چقدر عزیز کرده ی  پروردگارمان خواهیم شد.



زرین یاس چهارشنبه 10 خرداد 1396 نظرات() ادامه مطلب

پاسخ مریم فاضلی به پرسش مجری: با دعا خواندن مگر میشود مشکلات مردم حل شود؟



چند ماه پیش یادمه توی شبکه ی یک مجری برنامه داشت با خانم مریم (ورونیکا) فاضلی راجبه اسلام آوردنش و دلیل این کارش صحبت میکرد حرف های اون خانم که 20 ساله پیش مسلمان شده بود برام خیلی جالب بود.

 میگفت: انسانی که اعمال و دستورات دینش رو انجام نمیده همیشه در معرفت شناسی و خداشناسی دچار ابهام میشه و زمانی میتونه به درک عمیق اسلام برسه که تمام دستورات دین رو چه اونهایی که باب میلشه چه اونهایی که یکم در انجامش به سختی می افته انجام بده و بعد به دعا بپردازه تا هم نور دعاها در قلبش بنشینه و هم در ازدیاد ایمان و به خداشناسی بیشتر و اسلام ناب محمدی برسه.

 ایشون میگفتند: الان سالهاست بخاطر شرایط غیر اسلامی تهران در قم زندگی میکنم آخه نمی دونستم به بچه ها راجبه وضع ظاهری مردم و دور افتادنشون از اسلام با اینکه کشوری مسلمان هستند بر خلاف برلین است چی بگم 

مجری پرسید : به نظر شما انجام به احکام اینطور که برخی میگن میتونه برای خانواده ها نون بشه پول جهیزیه ی دختری باشه یا یک عده رو از فقر رو نداری نجات بده؟

 خیلی زیبا پاسخ دادند:

اتفاقا چون کامل به فرائض دینی و احکام دینمون عمل نمیکنیم دچار این مشکلاتیم و نمی تونیم معرفت برای درک این مشکلات داشته باشیم. همه از دور بودن از اسلامه که زندگی ها دچاره نقصانه وقتی امر به معروف که از دستورات اسلامه انجام نمیشه و بی حجابی ها جامعه رو میگیره خب معلومه تبعات اجتماعی در خانواده های دیگه داره و برکت رو در جامعه ی اسلامی می بره  انسان مسلمان با فهم و عمل کامل به احکام و دستورات اسلام میتونه نور ادعیه ها رو به قلبش وارد کنه و خدارو در معنای ادعیه هایی مثل( دعای عرفه ی امام حسین ع) درک کنه بدون اینکه دستورات خدا رو کامل انجام بده فهم خدا شناسی و درکش غیر ممکنه. این دو مکمل همدیگه هستند و اگه اولی نباشه دومی هم دردی رو دوا نمیکنه.






زرین یاس چهارشنبه 23 فروردین 1396 نظرات() ادامه مطلب

شهید برونسی کسی که حضرت زهرا با او سخن گفت وراه پیروزی در عملیات را به او آموخت


همان روز، مسوول تیپ یک جلسه اضطراری گذاشت، تازه آنجا فهمیدیم موضوع چیست؛ دشمن تانک های T- 72 را وارد منطقه کرده بود. دو گردان مکانیزه خیلی قوی، پشت خط مقدمش انتظار حمله به ما را می کشیدند. بچه های اطلاعات عملیات ، دقیق و خاطر جمع می گفتند: اون ها خودشون رو آماده کردن که فردا تک سنگینی بزنن بهمون.

فردا بنا بود حمله کنند و مو هم لای درزش نمی رفت. در این صورت هیچ بعید نبود عملیات رمضان، شروع نشده، شکست بخورد! توی جلسه، بعد از کلی صبحت، بنا را بر این گذاشتیم که همان وقت برویم شناسایی و شب هم برویم تو دل دشمن و با یک عملیات ایذایی، تانک های T- 72 را  منهدم کنیم.

این تانک ها را دشمن ، تازه وارد منطقه  کرده بود و قبل از آن توی هیچ عملیاتی باهاشان سر و کار نداشتیم. خصوصیت تانک ها این بود که آرپی جی به شان اثر نمی کرد، اگر هم می خواست اثر کند، باید می رفتی و از فاصله خیلی نزدیک شلیک می کردی، و به جای حساس هم باید می زدی.

آن روز بحث کشید به این که چه تعداد نیرو برای عملیات بروند، و از چه طریق اقدام کنند؟ سه گردان مامور این کار شدند. فرمانده یکی شان عبدالحسین بود. وقتی راه افتادیم برای شناسایی، چهره او با آن لبخند همیشگی و دریایی اش گویی آرام تر از همیشه نشان می داد.

تا نزدیک خط دشمن رفتیم. یک هفته ای می شد که عراقی ها روی این خط کار می کردند. دژ قرص و محکمی از آب در آمده بود. جلو دژ موانع زیادی توی چشم می زد، جلوتر از موانع هم، درست سر راه ما، یک دشت صاف و وسیع خودنمایی می کرد. اگر مشکل موانع را می توانستیم حل کنیم، این یکی ولی کار را حسابی پر دردسر می کرد. با همه این احوال، بچه ها به فرمانده تیپ می گفتند: شما فقط بگو برای برگشتن چه کار کنیم.

ما می رفتیم تو دل دشمن که عملیات ایذایی انجام بدهیم. برای همین مهم تر از همه، قضیه سالم برگشتن نیرو بود. فرمانده تیپ چند تا راهنمایی کرد. عملاً هم کارهایی صورت دادیم، حتی گرایمان را، رو حساب برگشتن تنظیم کردیم.

از شناسایی که بر گشتیم،نزدیک غروب بود، بچه ها رفتند به توجیه نیروها. من و عبدالحسین هم رفتیم گردان خودمان.

                                                               ****

دو تا گردان دیگر راه به جایی نبردند؛ یکی شان به خاطر شناسایی محدود، راه را گم کرده بود؛ یکی هم پای فرمانده اش رفته بود روی مین. هر دو گردان را بی سیم زدند که بکشند عقب.

حالا چشم امید همه به گردان ما بود، و چشم امید ما به لطف و عنایت اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السّلام). شاید اغراق نباشد اگر بگویم بیشتر از همه، خود عبدالحسین حال توسل پیدا کرده بود. وقت راه افتادن، چند دقیقه ای برای پیدا کردن پیشانی بند معطل کرد. یعنی پیشانی بند زیاد بود، او ولی نمی دانم دنبال چه می گشت. با عجله رفتم پهلوش. گفتم: چه کار می کنی حاجی؟ یکی بردار بریم دیگه.

حتی یکی از پیشانی بندها را برداشتم و دادم دستش، نگرفت.گفت: دنبال یکی می گردم که اسم مقدس بی بی توش باشه!
حال و هوای خاصی داشت. خواستم توی پرش نزده باشم. خودم هم کمکش کردم. بالاخره یکی پیدا کردیم که روش با خط سبز، و با رنگ  زیبایی نوشته بود: یا فاطمه الزهرا (سلام الله علیها) ادرکنی.

اشک توی چشم هاش حلقه زد. همان را برداشت و بست به پیشانی اش. چند دقیقه بعد، تمام گردان آماده حرکت بود. با بدرقه ی گرم بچه ها راه افتادیم. حقا که انقلابی شده بود ما بینمان. ذکر ائمه (علیهم السلام) از لب هامان جدا نمی شد.

آن شب تنها گردانی که رسید پای کار، گردان ما بود؛ سیصد، چهارصد تا نیروی بسیجی، دقیقاً پشت سر هم، آرام و بی صدا قدم بر می داشتیم به سوی دشمن، توی همان دشت صاف و وسیع.

سی، چهل متر مانده بود برسیم به موانع، یک هو دشمن منور زد، آن هم درست بالای سر ما! تاریکی دشت به هم ریخت و آنها انگار نوک ستون را دیدند. یک دفعه سر و صداشان بلند شد. پشت بندش صدای شلیک پی در پی گلوله ها، آرامش و سکوت منطقه را زد به هم. صحنه نابرابری درست شد؛ آنها توی یک دژ محکم، پشت موانع و پشت خاکریز بودند، ما توی یک دشت صاف، همه خیز رفته بودیم روی زمین، تنها امتیازی که ما داشتیم، نرمی خاک آن منطقه بود؛ طوری که بچه ها خیلی زود توی خاک فرو رفتند.

دشمن با تمام وجودش آتش می ریخت. آرپی جی یازده، گلوله تانک، دولول، چهار اول، و هر اسلحه ای که داشت، کار انداخته بود. عوضش عبدالحسین دستور داده بود که ما حتی یک گلوله هم شلیک نکنیم. اوضاع را درست و دقیق  سجیده بود. در این صورت هیچ بعید نبود که دشمن ما را با یک گروه چند نفره شناسایی اشتباه بگیرد، و فکر کند که کلک همه را کنده است. اتفاقاً همین طور هم شد.

حدود یک ربع تا بیست دقیقه، ریختن آتش، شدید بود رفته رفته حجمش کم شد، و رفته رفته قطع شد. خودم هم که زنده مانده بودم، باورم نمی شد. دشمن اگر بوی علمیات به مشامش می رسید، به این راحتی ها دست بردار نبود. یقین  کرده بودند که ما یک گروه شناسایی هستیم. به فکرشان هم نمی رسید که سیصد، چهارصد تا نیرو، تا نزدیک شان نفوذ کرده باشند.

من درست کنار عبدالحسین دراز کشیده بودم. گفت: یک خبر از گردان بگیر، ببین وضعیت چطوره.

سینه خیز رفتم تا آخر ستون. سیزده، چهارده تا شهید داده بودیم. با آن حجم آتش که دشمن داشت، و با توجه به موقعیت ما، این تعداد شهید، خودش یک معجزه به حساب می آمد. بعضی ها بدجوری زخمی شده بودند. همه هم با خودشان کلنجار می رفتند که صدای ناله شان بلند نشود. حتی یکی دستش را گذاشته بود لای دندان هایش و فشار می داد که صداش در نیاید. سریع چفیه اش را از دور گردنش باز کردم. دستش را به هر زحمتی که بود، از لای دندان هاش کشیدم بیرون و چفیه را کردم توی دهانش. 

مابین بچه ها، چشمم افتاد به حسین جوانان. صحیح و سالم بود بردمش عقب ستون. به اش گفتم: هوا رو داشته باش که یک وقت صدای ناله کسی در نیاید.

پرسید: نمی دونی حاجی می خواد چی کار کنه؟

با تعجب گفتم: این که دیگه پرسیدن ندارد؛ خب برمی گردیم.

گفت: پس عملیات چی می شه؟

گفتم: مرد حسابی! با این وضع و اوضاع، عملیات یعنی خود کشی!
منتظر سوال دیگری نماندم.دوباره به حالت سینه خیز،رفتم سر ستون، جایی که عبدالحسین بود.به نظر می امد خواب باشد.همان طور که به سینه دراز کشیده بود،پیشانی اش را گذاشته بود پشت دستش و تکان نمی خورد.اهسته صداش زدم. سرش را بلند کرد.گفتم:انگار نمی خوای برگردی حاجی؟

چیزی نگفت. از خونسردی اش حرصم در می آمد باز به حرف آمدم و گفتم: می خوای چه کار کنیم حاج آقا؟

آرام و با لحنی حزن آلود گفت: تو بگو چه کار کنیم سید؟ تو که خودت رو به نقشه و کالک و قطب نما و اصول جنگی و این جور چیزها وارد می دونی!

این طور حرف زدنش برام عجیب بود. بدون هیچ فکری گفتم: خوب معلومه، بر می گردیم.

سریع گفت: چی؟!

به فکر ناجور بودن اوضاع و به فکر درد زخمی ها بودم. خاطر جمع تر از قبل گفتم: بر می گردیم.

گفت: مگر می شه برگردیم؟!

زود توی جوابش گفتم: مگر ما می توانیم از این دژ لعنتی رد بشیم؟!

چیزی نگفت. تا حرفم را جا بیندازم، شروع کردم به توضیح دادن مطلب: ما دو تا راه کار بیشتر نداشتیم، با این قضیه لو رفتن مون و در نتیجه، گوش به زنگ شدن دشمن، هر دو تا راه بسته شد دیگه.

به ساعتم اشاره کردم و ادامه دادم: خود فرماندهی هم گفت که اگر تا ساعت یک نشد عمل کنین، حتماً برگردین؛ الان هم که ساعت دوازده و نیم شده. توی این چند دقیقه، ما به هیچ جا نمی رسیم.

این که اسم فرمانده را آوردم، به حساب خودم انگشت گذاشتم رو نقطه حساس، می دانستم در سخت ترین شرایط و در بهترین شرایط، از مافوقش اطاعت می کند. حتی موردی بود که ما دژ عراقی ها را شکستیم و تا عمق مواضع آنها پیش رفتیم. در حال مستقر شدن بودیم که از رده های بالا بی سیم زدند و گفتند: باید برگردین.

در چنین شرایطی، بدون یک ذره چون و چرا برگشت. حالا هم منتظر عکس العملش بودم، گفت: نظرت همین بود؟

پرسیدم: مگه شما نظر دیگه ای هم داری؟

چند لحظه ای ساکت ماند. جور خاصی که انگار بخواهد گریه اش بگیرد، گفت: من هم عقلم به جایی نمی رسه.

دقیقاً یادم هست همان جا صورتش را گذاشت روی خاک های نرم و رملی کوشک. منتظر بودم نتیجه بحث را بدانم. لحظه ها همین طور پشت سر هم می گذشت. دلم حسابی شور افتاده بود. او همین طور ساکت بود و چیزی نمی گفت، پرسیدم: پس چه کار کنیم آقای برونسی؟

حتی تکانی به خودش نداد. عصبی گفتم: حاج آقا همه منتظر هستن، بگو می خوای چه کار کنی؟!

باز چیزی نشنیدم، چند بار دیگر سوالم را تکرار کردم. او انگار نه انگار که در این عالم است. یک آن شک برم داشت که نکند گوش هاش از شنوایی افتاده اند یا طور دیگری شده؟ خواستم باز سوالم را تکرار کنم، صدای آهسته ناله ای مرا به خود آورد. صدا از عقب می آمد. سریع، با سینه خیز رفتم لابه لای ستون.
حول و حوش ده دقیقه گذشت.توی این مدت،دو،سه بار دیگر هم امدم پیش عبدالحسین. اضطراب و نگرانی ام هر لحظه  بیشتر می شد. تمام هوش و حواسم پیش بچه ها بود. نمی دانم او چش شده بود که جوابم را نمی داد. با غیظ می گفتم: آخه این چه وضعیه حاجی؟ یک چیزی بگو!

هیچی نمی گفت. بار آخر که آمدم پهلوش، یک دفعه سرش را بلند کرد. به چهره اش زیاد دقت نکردم، یعنی اصلاً دقت نکردم؛ فقط دلم تند و تند می زد که زودتر از آن وضع خلاص شویم. دشمن بیکار نشسته بود؛ گاه گاهی منور می زد، و گاه گاهی هم خمپاره یا گلوله ی دیگری شلیک می کرد.

بالاخره عبدالحسین به حرف آمد. صداش با چند دقیقه پیش فرق می کرد، گرفته بود؛ درست مثل کسی که شدید گریه کرده باشد. گفت: سید کاظم! خوب گوش کن ببین چی می گم.

به قول معروف دو تا گوش داشتم، دو تا هم قرض کردم. یقین داشتم می خواهد تکلیفمان را یکسره کند. شش دنگ حواسم رفت به صحبت او. گفت: خودت برو جلو.

با چشم های گرد شده ام گفتم: برم جلو چه کار کنم؟!

گفت: هر چی که می گم دقیقاً همون کار رو بکن؛ خودت می ری سر ستون، یعنی نفر اول.

به سمت راستش اشاره کرد و ادامه داد: سر ستون که رسیدی، اون جا درست بر می گردی سمت راستت، بیست و پنج قدم می شماری.

مکث کرد. با تأکید گفت: دقیق بشماری ها.

مات و مبهوت، فقط نگاهش می کردم. گفت: بیست و پنج قدم که شمردی و تموم شد، همون جا یک علامت بگذار، بعدش بر گرد و بچه ها رو پشت سرخودت ببر اون جا.

یک آن فکر کردم شاید شوخی اش گرفته! ولی خیلی محکم حرف می زد؛ هم محکم، هم با اطمینان کامل. باز پی صحبتش را گرفت؛ وقتی به اون علامت که سر بیست و پنج قدم گذاشته بودی، رسیدی؛ این دفعه رو به عمق دشمن، چهل متر می ری جلو. اون جا دیگه خودم می گم به بچه ها چه کار کنن.

از جام تکان نخوردم. داشت نگاه می کرد. حتماً منتظر بود پی دستور بروم. هر کدام از حرف هاش، یک علامت بزرگ سوال بود توی ذهن من. گفتم: معلوم هست می خوای چه کار کنی حاجی؟

به ناراحتی پرسید: شنیدی چی گفتم؟

گفتم: شنیدن که شنیدم، ولی ...

آمد توی حرفم. گفت: پس سریع چیزهایی رو که گفتم انجام بده.

کم مانده بود صدام بلند شود. جلو ی خودم را گرفتم. به اعتراض گفتم: حاج آقا! اصلاً حواست هست چی داری می گی؟

امانش ندادم و دنبال حرفم را گرفتم: این کار، خود کشیه، خودکشی محض! محکم گفت: شما به دستور عمل کن.

هر چه مساله را بالا و پایین می کردم، با عقلم جور در نمی آمد شاید برای همین بود که زدم به آن درش، توی چشم هاش نگاه کردم و گفتم: این دستور خودکشی رو به یکی دیگه بگو.

گفت:این دستور رو به تو دادم، تو هم وظیفه داری اجرا کنی، و حرف هم نزنی. لحنش جدی بود و قاطع. او هم انگار زده بود به آن درش. تا آن لحظه چنین برخوردی ازش ندیده بودم. توی شرایط بدی گیر کرده بودم. چاره ای جز انجام دستور نداشتم. دیگر لام تا کام حرفی نزدم. سینه خیز راه افتادم طرف سرستون. آن جا بلند شدم و برگشتم سمت راست. شروع کردم به شمردن قدم هام؛ یک، دو، سه، چهار... .

با وجود مخدوش بودن فکر و ذهنم، سعی کردم دقیق بشمارم. سر بیست و پنج قدم، ایستادم. علامتی گذاشتم و آمدم سراغ گردان. همه را پشت سر خودم آوردم تا پای همان علامت. به دستور بعدی اش فکر کردم؛ رو به عمق دشمن، چهل متر می ری جلو. با کمک فرمانده گروهان ها و فرمانده دسته ها، گردان را حدود همان چهل متر، بردم جلو. یک دفعه دیدم خودش آمد. سید و چهار، پنج تا آرپی جی زن دیگر هم همراهش بودند. رو کرد به سید و پرسید: حاضری برای شلیک.

گفت: بله حاج آقا.

عبدالحسین گفت: به مجردی که من گفتم الله اکبر، شما ردّ انگشت من رو می گیری و شلیک می کنی به همون طرف.

پیرمرد انگار ماتش برده بود. آهسته و با حیرت گفت: ما که چیزی نمی بینیم حاج آقا ! کجا رو بزنیم؟

گفت: شما چه کار داری که کجا رو بزنی؟ به همون طرف شلیک کن دیگه. به چهار، پنج تا آر پی جی زن دیگر هم گفت: شما هم صدای تکبیر رو که شنیدین، پشت سر سید به همون رو به رو شلیک کنین.


رو کرد به من و ادامه داد: شما هم با بقیه بچه ها بلافاصله حمله رو شروع می کنین.

من هنوز کوتاه نیامده بودم. به حالت التماس گفتم: بیا برگردیم حاجی، همه رو به کشتن می دی ها!

خونسرد گفت: دیگه کار از این حرف ها گذشته.

رو کرد به سید آر پی جی زن. گفت: آماده ای سید جان.

پیرمرد گفت: آماده آماده.

پرسید: قبضه رو از ضامن خارج کردی؟

گفت: بله حاج آقا.

عبدالحسین سرش را بلند کرد رو به آسمان. این طرف و آن طرفش را جور خاصی نگاه کرد. دعایی هم زیر لب خواند. یک هو صدای نعره اش رفت به آسمان؛ الله اکبر!

طوری گفت الله اکبر که گویی خواب همه زمین را می خواست بریزد به هم. پشت بندش سید فریاد زد: یا حسین؛ و شلیک کرد.

گلوله اش خورد به یک نفربر که منفجر شد و روشنایی اش منطقه را گرفت. بلافاصله چهار، پنج تا گلوله دیگر هم زدند و پشت بندش، با صدای تکبیر بچه ها، حمله شروع شد.

دشمن قبل از اینکه به خودش بیاید، تار و مار شد. بعضی ها می خواستند دنبال عراقی ها بروند، عبدالحسین داد زد: بگردید دنبال تانک های T- 72 ، ما این همه راه رو فقط به خاطر اونا اومدیم.

بالاخره هم رسیدیم به هدف، وقتی چشمم به آن تانک های پولادین افتاد، از خوشحالی کم مانده بود بال در بیاورم. بچه ها هم کمی از من نداشتند در همان لحظه ها، از حرف هایی که به عبدالحسین زده بودم، احساس پشیمانی می کردم.

افتادیم به جان تانک ها، توی آن بحبوحه، عبدالحسین رو کرد به سید و گفت: نگاه کن سید جان، این همون T- 72 هست که می گن گلوله به اش اثر نمی کنه.

 یک آرپی جی زد به طرف یکی شان که کمانه کرد. بچه های دیگر هم همین مشکل را داشتند کمی بعد آمدند پیش او. به اعتراض گفتند: ما می زنیم به این تانک ها، ولی همه اش کمانه می کنه، چه کار کنیم؟

به شوخی و جدی گفت: پس خداوند عالم شما رو ساخته برای چی؟ خوب بپر بالای تانک و نارنجک بنداز تو برجکش، برو از فاصله نزدیک بزن به شنی هاش.

خودش یک آرپی جی گرفت و راه افتاد طرف تانک ها. همان طور که می رفت گفت: بالاخره اینها رو باید منفجر کنیم، چون علیه اسلام جمع شون کردن این جا...

آن شب، دو گردان زرهی دشمن را کاملاً منهدم کردیم. وقتی برگشتیم دژ خودمان، اذان صبح بود.

نماز را که خواندیم، از فرط خستگی، هر کس گوشه ای خوابید، من هم کنار عبدالحسین دراز کشیدم. در حالی که به راز دستورهای دیشب او فکر می کردم، خوابم برد.

از شدت گرمای آفتاب، از خواب بیدار شدم. دو، سه ساعتی خوابیده بودم. هنوز احساس خستگی می کردم که عبدالحسین صدام زد. زود گفتم: جانم، کار داری باهام؟

به بغل گردنش اشاره کرد و مثل کسی که دارد درد می کشد، گفت: اینو بکن.

تازه متوجه یک تکه کلوخ شدم، چسبیده بود به گردنش، یعنی توی گوشت و پوستش فرو رفته بود! یک آن ماتم برد. با تعجب گفتم: این دیگه چیه؟

گفت: از بس که خسته بودم هوای زیر سرم رو نداشتم، این کلوخه چسبیده به گردنم و منم نفهمیدم، حالا هم به این حال و روز که می بینی، در اومده.

به هر زحمتی بود، آن را کندم. دردش هم شدید بود، ولی به روی خودش نیاورد. خواستم بلند شوم، یک دفعه یاد دیشب افتادم؛ گویی برام یک رویای شیرین اتفاق افتاده بود، یک رویای شیرین و بهشتی.

عبدالحسین داشت بلند می شد، دستش را گرفتم. صورتش را برگرداند طرفم. توی چشم هاش خیره شدم. من و منی کردم و گفتم: راستش جریان دیشب برام خیلی سوال شده.

عادی پرسید: کدوم جریان؟

ناراحت گفتم: خودت رو به او راه نزن، این «بیست و پنج قدم به راست و چهل متر به جلو»، چی بود جریانش؟

از جاش بلند شد. گفت: حالا بریم سید جان که دیر می شه، برای این جور سوال و جواب ها وقت زیاد داریم.

خواه ناخواه من هم بلند شدم، ولی او را نگه داشتم. گفتم: نه، همین حالا باید بدونم موضوع چی بود.

از علاقه زیادش به خودم خبر داشتم، رو همین حساب بود که جرات می کردم این طور پافشاری کنم. آمد چیزی بگوید که یک دفعه  حاج آقای ظریف  پیداش شد سلام و احوالپرسی گرمی کرد و گفت: دست مریزاد، دیشب هم گل کاشتین!

منتظر تکه، پاره های تعارف نماند. رو به من گفت: بریم سید؟

طبق معمول تمام عملیات های ایذایی، باید می رفتیم دنبال مجروح یا شهدایی که احتمالاً جا مانده بودند. از طفره رفتن عبدالحسین و جواب ندادنش به سوالم، حسابی ناراحت شده بودم. دمغ و گرفته گفتم؛ آقای برونسی هست، با خودش برو.

عبدالحسین لبخندی زد و گفت: اون جاها رو شما بهتر یاد داری سید جان، خوبه که خودت بری.

دلخور گفتم: نه دیگه حاج آقا! حالا که ما  محرم اسرار نیستیم، برای این کاره بهتره که نریم.

ظریف آمد بین حرفمان. به ام گفت: حالا من از بگو، مگوی شما بزرگوارها خبر ندارم، ولی آقای برونسی راست می گه.

تا حرفش بهتر جا بیفتد، ادامه داد: تو که می دونی وقتی نیرو تو خطر می افته، حاجی خیلی حساس می شه و موقعیت محل توی ذهنش نمی مونه؛ پس بهتره تا دیر نشده زود راه بیفتی که بریم.

دیگر چیزی نگفتم. ظریف راه افتاد و من هم پشت سرش.

خود ظریف نشست پشت یک پی ام پی، من هم کنارش. دو، سه تا پی ام پی دیگر هم آماده حرکت بودند. سریع راه افتادیم طرف منطقه عملیات.

رسیدیم جایی که دیشب زمین گیر شده بودیم. به ظریف گفتم: همین جا نگه دار.

نگه داشت. پریدم پایین. روبه رومان انبوهی از سیم خاردارهای حلقوی و موانع دیگر، خودنمایی می کرد. ناخودآگاه یاد دستور دیشب عبدالحسین افتادم؛ بیست و پنج قدم می ری به راست.

سریع سمت راستم را نگاه کردم. بر جا خشکم زد!

کمی بعد به خودم آمدم. شروع کردم به قدم زدن و شمردن قدم ها، شماره ها را بلند، بلند می گفتم، و بی پروا: یک، دو، سه، چهار... .

درست بیست و پنج قدم آن طرف تر، مابین انبوه سیم خاردارهای حلقوی، موانع دیگر دشمن، می رسیدی به یک معبر که باریک بود و خاکی! فهمیدم این معبر، در واقع کار عراقی ها بوده برای رفت و آمد خودشان و خودروهاشان. ما هم درست از همین معبر رفته بودیم طرف آنها. بی اختیار انگشت به دهان گرفتم و زیر لب گفتم: الله اکبر!

صدای ظریف، مرا به خود آورد. با تعجب پرسید: چرا هاج واج موندی سید؟ طوری شده؟

انگار صداش را نشنیدم. باز راه افتادم به سمت جلو؛ یعنی به طرف عمق دشمن، و دوباره شروع کردم به شمردن قدم هام.

چهل، پنجاه قدم آن طرف تر، موانع تمام می شد و درست می رسیدی به چند متری یک سنگر. رفتم جلوتر. نفربری که دیشب سید به آتش کشیده بود. نفربر فرماندهی؛ و آن سنگر هم سنگر فرماندهی بود، که بچه ها با چند تا گلوله آر پی جی، اول حمله، منهدمش کرده بودند. بعداً فهمیدیم هشت، نه تا از فرماندهان دشمن همان جا و داخل همان سنگر، به درک واصل شده بودند!

ظریف پا به پام آمده بود. تازه متوجه او شدم. با نگاه بزرگ شده اش گفت: خیلی غیر طبیعی شدی سید، جریان چیه؟!

واقعاً هم حال طبیعی نداشتم. همان جا نشستم. نگاه سید لبریز سوال شده بود. آهسته گفتم: بچه ها رو بفرست دنبال کارها، خودت بیا تا ماجرا رو برات تعریف کنم.

رفت و زود برگشت. هر طور بود، قضیه عملیات دیشب را براش گفتم. حال او هم غیرطبیعی شده بود. گاه گاهی، بلند و با تعجب می گفت: الله اکبر!

وقتی سیر تا پیاز ماجرا را گفتم، ازش پرسیدم: حالا نظرت چیه؟ عبدالحسین چطوری این چیزها رو فهمیده؟

گریه اش گرفت. گفت: با اون عشق و اخلاصی که این مرد داره، باید بیشتر از اینا ازش انتظار داشته باشیم؛ اون قطعاً از عالم بالا دستور گرفته... .
اگرسرّ آن دستور ها برام فاش نشده بود، این قدر حساس نمی شدم، حالا ولی لحظه شماری می کردم که عبدالحسین را هر چه زودتر ببینم. تو راه برگشت  به ظریف گفتم: من تا ته و توی این جریان رو در نیارم، آروم نمی شم.

گفت: با هم می ریم ازش می پرسیم.

گفتم: نه، شما نباید بیای؛ من به خلق و خوی فرماندم آشنا ترم، اگر بفهمه شما هم خبردار شدی، بعید نیست که دیگه برای همیشه راز اون دستورها رو پیش خودش نگه داره و فاش نکنه.

گفت: راست می گی سید، این طوری بهتره.

مکثی کرد و ادامه داد: شما جریان رو می پرسی و ان شاء الله بعداً به من هم می گی.

همین که رسیدیم پشت دژ خودمان، یک راست رفتم سراغش. تو سنگر فرماندهی گردان، تک و تنها نشسته بود و انگار انتظار مرا می کشید. از نتیجه کار پرسید. زود جوابی سر هم کردم و به اش گفتم. جلوش نشستم و مهلت حرف دیگری ندادم. بی مقدمه پرسیدم: جریان دیشب چی بود؟

طفره رفت. قرص و محکم گفتم: تا نگی، از جام تکون نمی خورم، یعنی اصلاً آروم و قرار نمی گیرم.

می دانستم رو حساب سید بودنم هم که شده، روم را زمین نمی زند. کم کم اصرار من کار خودش را کرد. یک دفعه چشم هاش خیس اشک شد. به ناله گفت: باشه، برات می گم.

انگار دنیایی را به ام دادند. فکر می کردم یکسره اسرار ازلی و ابدی می خواهد برام فاش شود. حس عجیبی داشتم.

وقتی شروع به تعریف ماجرا کرد، خیره صورت نورانی اش شده بودم. حال و هوایش آدم را یاد آسمان، و یاد بهشت می انداخت. می شد معنی از خود بیخود شدن را فهمید. با لحن غمناکی گفت: موقعی که عملیات لو رفت و توی آن شرایط گیر افتادیم، حسابی قطع امید کردم . شما هم که گفتی برگردیم، ناامیدی ام بیشتر شد و واقعاً عقلم به جایی نرسید. مثل همیشه، تنها راه امیدی که باقی مانده بود، توسل به واسطه های فیض الهی بود. توی همان حال و هوا، صورتم را گذاشتم روی خاک های نرم اون منطقه و متوسل شدم به وجود مقدس خانم حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها).

چشم هام را بستم و چند دقیقه ای با حضرت راز و نیاز کردم. حقیقتاً حال خودم را نمی فهمیدم. حس می کردم که اشک هام تند و تند دارند می ریزند. با تمام وجود می خواستم که راهی پیش پای ما بگذارند و از این مخمصه و مخمصه های  بعدی، که در نتیجه شکست در این عملیات دامنمان را می گرفت، نجاتمان بدهند.

در همان اوضاع، یک دفعه صدای خانمی به گوشم رسید؛ صدایی ملکوتی که هزار جان تازه به آدم می بخشید. به من فرمودند: فرمانده!

یعنی آن خانم، به همین لفظ فرمانده صدام زدند و فرمودند: این طور وقت ها که به ما متوسل می شوید، ما هم از شما دستگیری می کنیم، ناراحت نباش.

لرز عجیبی تو صدای عبدالحسین افتاده بود. چشم هاش باز پر از اشک شد. ادامه داد: چیزهایی را که دیشب به تو گفتم که برو سمت راست و برو کجا، همه اش از طرف همان خانم بود. بعد من با التماس گفتم: یا فاطمه زهرا (س)، اگر شما هستید، پس چرا خودتان را نشان نمی دهید؟!

فرمودند: الان وقت این حرف ها نیست، واجب تر این است که بروی وظیفه ات را انجام بدهی.

عبدالحسین نتوانست جلو خودش را بگیرد. با صدای بلندی زد زیر گریه. بعد که آرام شد، آهی از ته دل کشید و گفت: اگر اون لحظه زمین رو نگاه می کردی، خاک های نرم زیر صورتم گل شده بود، از شدت گریه ای که کرده بودم... .

حالش که طبیعی شد، گف: سید، راضی نیستم این قضیه رو به احدی بگی.

گفتم: مرد حسابی من الان که با ظریف رفته بودیم جلو و موقعیت عملیات رو دیدیم، یقین کردیم که شما از هر جا بوده دستور گرفتی، فهمیدم که اون حرف ها مال خودت نبوده.

پرسید: مگر چی دیدین؟

هر چه را دیده بودم، مو به مو براش تعریف کردم. گفت: من خاطر جمع بودم که از جای درستی راهنمایی شدم.

 خبر آن عملیات، مثل توپ توی منطقه صدا کرد. خیلی زود خبرش به پشت جبهه هم رسید.

یادم هست همان روز چند تا خبرنگار و چند تا از فرماندهان رده بالا آمدند سراغ عبدالحسین. سوال همه یکی بود؛ آقای برونسی شما چطور این همه تانک و نیرو رو منهدم کردین، اون هم با کمترین تلفات؟!

خونسرد و راحت جواب داد: من هیچ کاره بودم، برین از بسیجی ها و از فرمانده اصلی اونا سوال کنین.

گفتند: ولی ما از بسیجی ها که پرسیدیم، اونا گفتن همه کاره عملیات، آقای برونسی بوده.

خندید و گفت: اونا شکسته نفسی کردن.

اصرارشان به جایی نرسید. عبدالحسین حتی یک کلمه هم نگفت؛ نه آن جا، هیچ جای دیگر هم راز آن عملیات را فاش نکرد.

حتی آقای غلامپور از قرارگاه کربلا آمد که: رمز موفقیت شما چی بود؟

تنها جوابی که عبدالحسین داد، این بود: رمز موفقیت ما، کمک و عنایت اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السّلام) بود و امدادهای غیبی.

در تمام مدتی که توفیق همراهی او را داشتم، عقیده ای داشت که هیچ وقت عوض نشد؛ همیشه درباره امدادهای غیبی می گفت: به هیچ کس نگو این چیزها رو، چه کار داری به این حرف ها؟

بعدش می گفت: اگر هم خواستی این اسرار رو فاش کنی، و برای کسی بگویی، برای آینده ها بگو، نه حالا.

خدا رحمتش کند، گویی از شهید شدن خودش و از زنده ماندن من خبر داشت؛ و گویی خبر داشت که این خاطرات برای عبرت آیندگان، در دل تاریخ ضبط خواهد شد.

کتاب خاک های نرم کوشک،سعید عاکف



زرین یاس دوشنبه 25 بهمن 1395 نظرات() ادامه مطلب

خواب مادر شهید کاظم نصرالله پور نیازی




شهدا زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می خورند...


در روزهای پایانى سال ۸۳ براى دست بوسی مادرشهیدبسیجى کاظم نصرالله پورنیازى در روستاى مومن آباد(فکچال) بندپى غربى شهرستان بابل رفتم. همیشه در ایام نوروز بهمراه خانواده ام به دیدار خانواده شهدا می رفتیم.

مادر شهید نصرالله پور زنی بسیار مومنه و با صفایی بود و عجیب به فرزندش وابسته بود و بعد از شهادتش بی قراری می کرد و همواره داغ فرزندش در دلش زنده بود وی خوابى را که درچندشب قبل دیده بود براى من تعریف کرد. او گفت: فرزندم را درعالم خواب دیدم و گفتم پسرم کجایی که دلم براى تو تنگ شده چرانمى آیی به دیدنم؟ پسرم گفت:  ننه جان من همیشه پیش تو هستم فرداهم در مراسم شهید سفید پر هستم، شماهم درآنجا دعوت هستید بیا آنجا تا مرا ببینید! گفتم پسرجان من نمى دانم مراسم کجاست؟ پسر شهیدم به من گفت فردا صبح منزل باش دعوت نامه اى را به تو خواهند داد.

صبح که هوا روشن شد منتظر دعوت نامه بودم تا اینکه دیدم حدود ساعت ۸ صبح زنگ درب منزل به صدا آمد به سرعت رفتم درب منزل را بازکردم دیدم آقایى دعوت نامه شهید را داد و گقت امروز بعد ازظهر مراسم شهید سید حسین سفیدپر در روستای لمسوکلاى بند پى غربى برقرار است با حاج آقا تشریف بیاورید.

متحیر و اشک ریزان نامه را ازدست آن آقا گرفتم گفتم به روى چشمانم، ماجرا را تا آن لحظه براى پدرشهید تعریف نکرده بودم و بعد، ماجرا را براى ایشان هم نقل کردم، مقدارى با همسرم ازسردلتنگى براى شهیدمان گریه کردیم، ناهار را زود خوردیم  و نماز را هم خواندیم و سپس حرکت کردیم تا به مراسم شهید برویم. 


قبل از رسیدن به محل مراسم به یک دوراهی رسیدیم، دو دل شدیم به کدام طرف برویم در همین حال دیدیم کناریکى ازاین دوراهى برروى تابلوى بزرگى عکس فردى نقاشى شده است، سواد که نداشتیم نوشته روى تابلو را بخوانیم نگاه کردم دیدم آن عکس روى تابلو به من لبخندى زد و با اشاره دست نشان می دهد ازاینطرف! مسیر را گرفیم و رفتیم به محل برگزارى مراسم رسیدیم. وقتى به مراسم رسیدیم بچه هاى بسیجى با احترام ما را به مجلس هدایت کردند، از یکى هم محلى هاى شهید پرسیدم آن عکس سرجاده برروى تابلو متعلق بهچه کسی می باشد؟ گفت  متعلق به همین شهید آقاىسفیدپراست،وقتى آن لبخند زیبای ىشهید را با چشمان خود دیده بودم تمام دلتگى هایم فراموش شد و آرامش عجیبی به من دست داده بود.


مادر این شهید عزیز همچنین نقل می کرد من همیشه با فرزندم صحبت می کردم و از کرامات فرزندش زیاد برای من زیاد می گفت. آن روز از منزل شهید کاظم نصرالله پور خارج شدم اما عجیب در تحت تأثیر این اتفاق بودم و هنگامی که مادر شهید  صحبت می کرد
 صداقت و خلوص قلبی او را هم می شد با چشم دید و چقدر ساده بیان می کرد.


  • بعد از سالها در حیرت آن ماندم و با خودم می گویم الحق که شهدا زنده اند و مصداق واقعی آیه شریفه قرآن مجید که می فرماید: وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ  واقعا در این دنیا می شود دید.


    قصه شهادت شهید عزیز کاظم نصرالله پور نیازی خود داستان عجیبی دارد و رشادت و دلاوری او در زمان شهادت داستان مفصلی دارد که انشاالله در آینده روایت خواهیم کرد.  اشاره می شود مرحومه حاجیه کشور گرجی زاده مادر شهید کاظم نصرالله پور نیازی در تاریخ ۲۶ شهریور سال ۱۳۸۷ دارفانی را وداع و در جوار  فرزند شهیدش آرام گرفت.



زرین یاس یکشنبه 17 بهمن 1395 نظرات() ادامه مطلب

آخرین درخواست شهید مدافع حرم از ما




  • آخرین درخواست شهید....

  • به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، یکی از شهدای حزب‌الله لبنان که برای دفاع از حرم عقیله بنی هاشم زینب کبری(س) راهی سوریه شده بود در راه مبارزه با تروریست های تکفیری به شهادت رسید.

    این شهید عزیز قبل از اینکه روحش برای همیشه به آسمان پرواز کند انگشت در خون خود زد و نوشت: 

  • «سقطنا شهداء ولن نرکع. انظرو دمائنا و تابعوا الطریق»

  •  یعنی: در خون خود غلتیدیم و هیچگاه تسلیم نخواهیم شد. به خون ما بنگرید و راهمان را ادامه دهید.





زرین یاس یکشنبه 17 بهمن 1395 نظرات() ادامه مطلب

خاطره ای از شهید احمد هدایت پناه به قلم : ناصر قاطمه باف


نویسنده : سید ناصر قاطمه باف 

از خاطراتم با شهید احمد هدایت پناه



یاد دارم بعد از عملیات کربلای یک بود در عملیاتی که لشکر ما عمل نکرده بود من در آن زمان در واحد بسیج سپاه کار می کردم یک روز صبح در اتاقم باز شد و دیدم احمد وارد شد خیلی خوشحال شدم رادیو روشن بود و مارش عملیات را می زد به او گفتم احمد عملیات است چه شده که تو شهری؟

 گفت: لشکر ما عمل نکرده گفتم تو به یک لشکر قانع نیستی چرا در عملیات نیستی چون او در تمام عملیات ها شرکت داشت حتی وقتی ارتش عمل می کرد  آنجا می رفت او حرف را عوض کرد و گفت آقا ناصر می خواهم چیزی به تو بگویم

 گفتم: چی؟ گفت: دوست داری با هم برادر شویم؟

 گفتم: مگر نیستیم؟ گفت: یعنی عقد اخوت ببندیم 

گفتم: بسیار خوب است . گفت امروز با هم عقد می بندیم و در روز عید غدیر تجدیدش می کنیم گفتم: قبول است او گفت: ولی سعی کن زیاد رواج پیدا نکند چون این بین خواص باشد بهتر است والا لوث می شود. مفاتیح داری؟

 گفتم: بله آنجاست برو آن را بیاور وقتی رفت دیدم می لنگد به او گفتم احمد فهمیدم چرا شهری تو زخمی شده ای ؟

گفت: نه گفتم چرا می لنگی گفت همینطوری

 گفتم: چرا امروز شهری و چرا می لنگی حتما مجروح شدی او گفت: آقاناصر هیچ کس نمی داند حتی مادرم برای یک ترکش چرا باید همه بفهمند خواهش می کنم کسی را نگو 

گفتم: چشم بعد مفاتیح را باز کرد خطبه ی عقد اخوت را نشانم داد دستم را گرفت و فشرد و گفت بخوان آن روز با هم عقد بستیم

 در آن خطبه نوشته بود که من قول می دهم در همه دعاها یادت کنم در همه زیارات ها نائب زیاره ات باشم و از همه مهمتر اینکه نوشته بود اگر توفیق بهشت رفتن یافتم  به بهشت نروم مگر اینکه ترا با خود به بهشت ببرم . این بود که آن روز بهترین روز عمر من بود .




زرین یاس یکشنبه 17 بهمن 1395 نظرات() ادامه مطلب

من یا شیطان؟؟؟؟؟





من یا شیطان ؟؟؟؟؟؟


گاهی هوای دلمان بدجور گرفتار پس لرز های گاه و بیگاه گناه میشه گاهی کم و گاهی زیاد ولی همیشه این سوال رو هزاران بار از خودم پرسیدم چه کسی مسبب انجام این گناه بود جالب اینجاست چقدر احمقانه گاهی در آستانه ی انجام گناهی خودمان را قانع میکنیم که دیگر تکرار نمیشود انگار که حد و حدود دین مبین پیامبر را از روی جو احوالی مسلمانان مینویسند .

گاهی هم خودمان را به هیچ عنوان درگیر این جملات«من مقصر نبودم.شاید اگر فلان کس تحت فشارم نمیگذاشت این کارو نمی کردم... مجبور شدم و... » نمیکنیم و خیلی ریلکس در طی روزهای آینده به انجام عمل ناشایست خودمون متاسفانه ادامه هم میدیم انگار نه انگار که خداوند شاهد اعمال و رفتار ماست و به وقتش در این دنیا نشود در سرای عقبی پاسخش را دریافت خواهیم کرد. 


واقعا تقصیر کیست که اهرم کنترل ما گاهی شدیدا دست خودمان نیست ؟
تقصیر عذرا خانم زن همسایه بغلی ایست که در بد اخلاقی و طعنه زدنو غیبت کردن نمونه است یا جعفر آقای میوه فروش که میوه ها را گران حساب میکند؟


 واقعا کدامش باعث میشود جای خدا را در کنارمان به عنوان یک ناظر بر اعمال نا دیده بگیریم ما که میدانیم عیب کار کجاست چرا برای بر طرف کردنش اقدام نمیکنیم.

 در سوره ی ناس آمده: هر کداممان یک شیطان نهفته به نام خناس در درونمان داریم که اگر بخواهیم از خدا و توصیه های ائمه دور شویم دیگر گوشمان جز صدای خناس درونمان چیز دیگری نمی شنود کم کم کار به جایی میرسد که بله قربان گوی او میشویم و برای خواسته هایش به خودمان دروغ هم میگوییم و پروردگار را از قلبمان میرانیم ...
متاسفانه مسبب تمام اعمال های ناشایستی که مرتکب میشویم خناس نیست بلکه خودمانیم ما هستیم که شیاطین را گاهی آنقدر بزرگشان میکنیم که دیگر گاهی نمیتوانیم از پسش بر بیاییم...
 


بیایید سعی کنیم هر شب اعمال هر روزمان را مرور کنیم و تعداد خشنودی های خدا و خناس لعین را بشماریم و سعی کنیم طوری در دو روزه ی زندگی دنیوی که داریم زندگی می کنیم پروردگار سلطان قلبمان و وجودمان باشد نه شیاطینی که آبروی ما را در مقابل پروردگارمان هر روزو هر لحظه هدف قرار گرفته اند تا از غفلت ما برای خودشان کاسبی راه بیندازند... آن هم حراج انسانیت در مقابل یک پاسخ بله که به نفس اماره و شیاطین میدهیم. اینجاست که ما بزرگتر ها هم باید نه گفتن را یاد بگیریم...

 



ادامه مطلب
زرین یاس یکشنبه 17 بهمن 1395 نظرات() ادامه مطلب

تلاوت قرآن



تلاوت قرآن یا گنجینه ی زندگی انسان...


روح انسانها علی الخصوص جوانها نیازمند تجدید قوای درونی است که با تلاوت قرآن این اکسیر بی نظیر قدرت الهی و داروی جایگزین هزاران قرص اعصاب و روان می باشد. دارویی که قدرت خداوند را  به عینه برایت نشان خواهد داد و با خواندنش نه تنها روح و جانت بلکه آگاهی و راه و برنامه زندگی درست را به تو می آموزد و پاداش اخروی هم برایت در پی  دارد. کجا دیده ای این همه برکت...
پیامبر اکرم ص می فرمایند در روز قیامت که انسانها بر اساس اعمالشان رتبه بندی می شوند به حافظان قرآن گفته میشود بخوان و بالا برو ...
 و اینچنین بالا تر است جایگاه حافظان کلام الهی نسبت به دیگر مردمان .حال اگر انسان هم حافظ باشد و هم عمل کننده ی به آیات قرآن جایگاه بسی والا و عزیزی نزد پروردگار خواهد داشت که همه از اوییم و به نزد او باز خواهیم گشت...






زرین یاس یکشنبه 17 بهمن 1395 نظرات() ادامه مطلب

نماز آرامش دهنده و حال خوب قلب ها


  • « الا بذکر الله تطمئن القلوب ...»
  • «همانا با یاد خداست که قلب ها آرامش می گیرد...»
  • دلنوشته:


  • در روز محشر اولین چیزی که ازانسان سوال میشود نماز است. . نماز دریاچه ای است که روزی پنج نوبت روح انسان را شستشو میدهد و وقتی مثل  آینه پاک ، صاف و زلال میشوی خداوند را در وجودت به عینه میبینی دیگر کم کم مانند شهدا ذکر هایت زیباتر و ملموس و عمیقتر میشود نا خودآگاه صبور میشوی و در حکمت کارها بیشتر فکر میکنی.محبت های ریز و درشت پروردگارت را بهتر درک میکنی گاهی حکمت هایش را بعد از آنکه به وقوع پیوست درک میکنی و گاهی قبلش آن دلایل را در خشت خام میبینی. دست خداوند نا مرئیست گاهی آنچنان در خطرات دستت را میگیرد که اشک میشود تنها ابرازعلاقه ات. مردم دوست تر از  قبل میشوی و رضایت دیگران برایت رنگو بوی دیگری دارد . البته تا زمانی که نیتت از خواندن نماز ریا نباشد و نماز را با عشق بخوانی نه از روی عادت و بی  تفاوتی....
    آهای بنده ی خدا...
    مبادا روزهایی را که انتظارش را طلبکارانه از خدا داری مانند حقت مطالبه کنی. این را بدان که خدا بهترین هارا که هم تو را از او دور نمیکند و هم تو را رشد میدهد برایت فراهم می آورد و کنار میگذارد.... آی بنده مراقب باش که درشتی نکنی که او خدای توست و تو بنده اش او از مادر مهربانتر است و به تو ستم نمیکند و تاخیر در امور کارها نشان از فراموشی خداوند نیست شاید برایت چیزی کنار گذاشته که با گذشت زمان به تو میرسد همیشه نزدیکترین گزینه ها بهترین ها نیستند. وقتی پروردگار خودش اشاره میکند که از مادر مهربانتر است و به فکر ماست. پس با خیال راحت همه چیز را به او بسپار و گام هایت را استوار تر بردار. از تو حرکت از خدا برکت...ان شاءالله.


  • به خدا داستان بندگی خیلی شیرین است فقط کافیست پشت هر چیزی محبت و ناظر بودن خدا را تصور کنید... آن وقت است که خدا را بزرگتر از آن چیزی که وصف میکنند خواهی دید و محبت هایش را بهتر درک خواهی کرد.





زرین یاس دوشنبه 6 دی 1395 نظرات() ادامه مطلب

تفسیر آیه ی (لا اکراه فی الدین):


اگر خداوند نفرموده است كه «لا إِكراهَ فِی الدّین - یعنی در دین هیچ اجباری وجود ندارد»، پس چرا نظام اسلامی و یا خانواده، ما به رعایت واجبات یا پرهیز از محرمات دینی اجبار می‌كنند؟!




زرین یاس پنجشنبه 18 آذر 1395 نظرات() ادامه مطلب

همسایه ی شهدا




  • به نقل از همسایه ی شهدا:

قرار بود در نزدیکی منزل ماپنج شهید گمنام را به خاک بسپارند.
من یکی از مخالفین دفن شهدا بودم با اینکه به شهدا ارادت داشتم اما حس میکردم منزل ما در کنار قبرستان قرار خواهد گرفت در نتیجه ارزش مالی خود را از دست خواهد داد لذا پیگیری کردم که شهدا در جایی دیگر دفن شوند اما پیگیری من عملی نشد پنج شهید گمنام در کنار منزل ما در شهرک واوان در اطراف تهران به خاک سپرده شدند.
من هم بسیار ناراحت بودم فشار روانی وناراحتی من بیشتر بخاطر پسرم بود .پسر ۱۲ساله من مدتها بود که از ناحیه استخوان پا دچار مشکل بود به طوری که قادر به راه رفتن نبود .بعد از دفن شهدا بیشتر ناراحت بودم وبه کسانی که در کنار مزار شهدا بودند به چشم حقارت می نگریستم
 ...
 تا اینکه یک شب در عالم خواب دیدم جوانی خوش سیما نزدیک من آمد .چهره بسیجیان زمان جنگ را داشت .ایشان جلو آمد .سلام کرد .وگفت:ما حق همسایگی را خوب ادا می کنیم اگرچه نمی خواستی ما درکنار منزل شما دفن شویم اما حالا که همسایه شدیم حق گردن ما دارید بعد در مورد فرزند مریضم صحبت کردوگفت:برای شفای پسرت روبه قبله بایست وسه مرتبه باتوجه بگو الحمدالله در همین حال هیجان زده از خواب پریدم روبه قبله ایستادم باتوجه وحضور قلب سه بار گفتم :الحمدالله بعد هم نماز خواندم وخوابیدم.
صبح پسرم مرا از خواب بیدار کرد به راحتی راه می رفت انگار تاکنون هیچ مشکلی نداشته ،بیماری پسرم به طور کامل برطرف شده بود .این عنایت خدابود که ما همسایگان به این خوبی پیدا کردیم.



زرین یاس شنبه 8 آبان 1395 نظرات() ادامه مطلب

کلیپ سخنرانی بسیار زیبا و دیدنی حاج آقا کافی درباره ی مسلمان شدن یهودیان با علم اعجاز بر انگیز حضرت علی (ع)


[http://www.aparat.com/v/hHIdE]

کلیپ سخنرانی بسیار زیبا و دیدنی حاج آقا کافی درباره ی علم اعجاز بر انگیز حضرت علی (ع) و مسلمان شدن یهودیان و شهادتشان به لیاقت امامت حضرت علی بعد از پیامبر اسلام (ص)



زرین یاس یکشنبه 4 مهر 1395 نظرات() ادامه مطلب

منتظران المهدی چه کسانی هستند؟؟؟؟؟؟؟؟




منتظران المهدی چه کسانی هستند؟؟؟؟؟؟؟؟





  • دوست من 

  • اگر بگن امام زمان بخاطر گناهان تو در این آشفته بازار نمی یاد چه حسی بهت دست میده ؟
    اگر بگن تمام نشدن کودک کشی و مظلوم کشی و ریخته شدن خون بیگناهان بخاطر بی وفایی توست در عقب افتادن ظهور مهدی فاطمه(عج) با پا گذاشتن بر عهدی که از ازل با مولایمان بستی که منتظر ظهورش باشی و خود را برای ظهورش محیا کنی و نکردی چه حسی بهت دست میده ؟ 

    اگر بگن بخاطر تو مهدی فاطمه(عج) نیامده و این بی عدالتی های اقتصادی کمر مادری را خم کرده واز شرمندگی شانه های پدری را از هق هق اشک لرزان کرده چه حسی بهت دست میده ؟
    همه ی ما در بهتر شدن حال هم سهم داریم ...
    در اینکه مولایمان در غم اعمال گناهانمان نگرید سهم داریم ...
    در سلامتی او و تعجیل در فرجش سهم داریم ... به آسانی گناه نکردن در انتظار فرجش محیا شدن و ذکر صلواتی در سلامتی و تعجیل فرجش فرستادن..
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    طاقت شنیدنش را داری...
    اگر بگن امام زمان( عج) همین جمعه بخاطر محبتت به اهلبیت و ترک گناه تو ظهور خواهد کرد چه حالی پیدا میکنی

    حاضری چند کیلو شیرینی بدهی بخاطر لیاقتت بخاطر مهدی فاطمه(عج)؟ واقعا چه کیفی دارد چنین افکاری...

  • ما همان هایی هستیم که در روز عاشورا دلمان از مظلومیت امام حسین (ع)میگیرد و برایشان اشک می ریزیم.
    تا حالا چند بار دلت برای مظلومیت مهدی فاطمه (عج )گرفته است چند بار بخاطر مظلومیت و غریبی آقایمان گریستی 
    روز عاشورا نبودی الان که هستی .
    مطمئن باش اگر مهدی فاطمه( عج) بخاطر تو خوشحال شود و ظهورشان نزدیک گردد امام حسین (ع )هم غم تنهایی و بی کسی شان را در کربلا فراموش خواهد کرد.
    آن هم بخاطر تو ...




زرین یاس یکشنبه 4 مهر 1395 نظرات() ادامه مطلب

نظر قرآن و پیامبر اسلام درباره ی ایرانیان




  • نظر قرآن کریم درباره ی ایرانیان :

    با این که قرآن، بیشتر مباحث کلی را بیان می کند و کمتر به مسائل فرعی پرداخته، بسیار جالب است که در ایات متعددی (با توجه به شأن نزول ها و روایات تفسیری موجود) و با تعبیرات گوناگون، درباره ارزش و شایستگی ایرانیان، سخن به میان آورده است که بیانگر توجه خاص قرآن، به اسلامِ ایرانیان است. روایات بسیاری از پیامبر اسلام(ص) نیز موجود است که مُهر تایید بر این گونه تفاسیر زده است و هر گونه شک و شبهه ای را نسبت به آنها از بین برده است که در ادامه، به برخی از مهم ترین آنها اشاره می کنیم: - در ایة سوم از سورة جمعه می خوانیم: «پیامبر(ص) نیز رسول، بر گروه دیگری است که هنوز به عرب نپیوسته اند، و خداوند، توانا و آگاه است». در حدیثی آمده است که پیامبر(ص) این ایه را تلاوت کرد. حاضران پرسیدند: منظور از این «گروه دیگر» کیست؟ پیامبر(ص) در پاسخ آنها، دست بر شانة «سلمان» گذاشت (و به نقلی دست بر سر سلمان گذاشت) و فرمود: « اگر ایمان در ستارة ثریا قرار گیرد، مردانی از این گروه (ایرانیان) به آن دست می یابند». 2 - در ایة 38 از سورة محمّد(ص) می خوانیم: « ای مسلمانان! اگر به نعمت اسلام ارج ننهید و از آن روی گرداندشوید، خداوند، این مأموریت (پاسداری از اسلام) را به گروهی دیگر می سپارد؛ آنان که همانند شما نخواهند بود».
    - اکثر مفسّران شیعه و اهل سنّت، در ذیل این ایه نقل کرده اند که پس از نزول این ایه، جمعی از اصحاب از پیامبر(ص) پرسیدند: «این جمعیتی که خداوند در ایه به آنها اشاره می کند، چه کسانی هستند؟». پیامبر(ص) به سلمان، که در نزدیکش بود، نگاه کرد و دست به زانو (یا شانة) او زد و فرمود: «منظورخداوند، این مرد و قوم اوست. سوگند به آن که جانم در اختیار اوست، اگر ایمان و دین به ستارة ثریا بسته باشد، گروهی از مردان فارس، آن را به چنگ می آورند».3
    - در ایه 54 از سورة مائده آمده است: « ای کسانی که ایمان آورده اید، هر کس از شما از ایین خود بازگردد ( به خدا زیانی نمی رساند) خداوند، در اینده، جمعیتی را می آورد که (دارای این ویژگی ها هستند):
    1. خدا آنها را دوست دارد؛ 2 . و آنها (نیز) خدا را دوست دارند؛ 3. در برابر مؤمنان، متواضع و در برابر کافران، سخت و نیرومندند؛ 4. در راه خدا جهاد می کنند و از سرزنش ملامتگران، هراسی ندارند».
    روایت شده است که شخصی درباره این ایه و مصداق آن، از پیامبر(ص) پرسید. پیامبر(ص) دست بر شانه (یا گردن) سلمان گذاشت و فرمود: «منظور از این ایه، این شخص و قوم او هستند».
    ( بقیه در کامنت)

  • - در ایة 89 سورة انعام می خوانیم: « اگر این قوم، نسبت به آن (هدایت الهی) کفر ورزند، کسانی را نگاهبان آن ساخته ایم که نسبت به آن، کافر نیستند». مفسّران بزرگی در تفاسیر خود نقل کرده اند که منظور از این جمعیت (نگهبان دین)، ایرانیان هستند.5


  • در روایت آمده است: جمعی از ایرانیان به قصد انجام دادن مراسم حجّ، به حجاز رفتند. در مدینه، به حضور امام باقر(ع) رسیدند و پرسش هایی از مسائل مهم دینی نمودند و امام باقر(ع) پاسخ آنها را داد. یکی از سؤالات آنها این بود: «شنیده ایم که سلمان، تمایل پیدا کرده بودکه با دختر عمر، خواهر حفصه، ازدواج کند و از او خواستگاری کرد. لطفاً چگونگی آن را برای ما بیان فرمایید». امام باقر(ع) فرمود: عمر [که مایل به دادن دخترش به مردی غیر عرب نبود]، از خواستگاری ناراحت شد و جریان را به رسول خدا(ص) عرض کرد و گله نمود. رسول خدا(ص) به عمر فرمود: «وای بر تو! ایا خرسند نیستی که سلمان، به تو مشتاق شود و تو به او نزدیک گردی؟ سلمانی که بهشت، مشتاق دیدار اوست، و خداوند دربارة سلمان و شما جمعیت قریش، این ایه را نازل کرد (آن گاه ایه 89 از سوره انعام را خواند). عمر گفت: « ای رسول خدا! منظور از گروه نگهبان دین (در ایه مذکور) کیست؟». پیامبر(ص) فرمود: « سوگند به خدا، این گروه نگهبان، سلمان و قوم او هستند». سپس فرمود: «سوگند به خدا این ایه (ایة 38 از سورة محمد) نیز در شأن سلمان و قوم او نازل شده است». در پایان فرمود: « ای گروه قریش! شما مردم فارس (ایرانیان) را با شمشیر (در فتح ایران) می زنید، تا به سوی اسلام بیایند. سوگند به خدا، روزی خواهد آمد که آنها شما را برای کشاندنتان به سوی اسلام، با شمشیر می زنند». حذیفه بن یمان که در آن جا بود، گفت: « گوارا باد برای سلمان و ایرانیانی که راه ایمان و تقوا را می پیمایند». رسول خدا(ص) فرمود: « اگر اسلام در لا به لای زمین گم شود، ایرانیان آن را می یابند، و اگر اسلام در آسمان قرار گیرد، جز مردم ایران، کسی به آن دست نمی یابد». عمر با شنیدن این سخنان، غمگین شد و برخاست و رفت! 6
    - در ایة 133 از سورة نساء نیز آمده است: « ای مردم! اگر خدا بخواهد، شما را از میان می برد و افراد دیگری را (به جای شما) می آورد». در روایت آمده است که هنگامی که این ایه نازل شد، پیامبر(ص) دست خود را بر پشت «سلمان» زد و فرمود: «آن افراد، از قوم این شخص (سلمان) هستند؛ یعنی مردم غیر عرب از فارس.
    علاوه بر سخنانی که از پیامبر(ص) در تفسیر ایات قرآن دربارة ایرانیان روایت شده است، سخنان دیگری نیز از ایشان روایت شده است که به طور خاص، در مورد ایرانیان و مقام و ارزش والای آنهاست که بعضی از این سخنان عبارت اند از: - «بشارت باد بر شما ای فرزندان فَرُّوخ!8 اگر ایمان به ستارة ثریا بسته باشد، عربْ به آن نمی رسد؛ ولی عجم، آن را در اختیار خود خواهد گرفت». 9 - و در تعبیری دیگر در روایت ابوهریره آمده است که پیامبر(ص) فرمود: « ای عجم ها! نزدیک (قرآن و اسلام) گردید که عرب ها از آن، روی گردانده اند، و همانا اگر ایمان به عرش الهی بسته باشد، در میان شما کسانی هستند که آن را به دست آورند».10 - پیامبر(ص) فرمود: «خداوند، در میان بندگانش، دارای دو برگزیده است:

  • 1. برگزیده او در میان عرب، در قریش است؛

    2. نیکی او در میان عجم (غیر عرب) در جمعیت ایرانی است».11

    منظور از این سخن، این نیست که نژاد، موجب برتری است؛ بلکه منظور، خبر دادن از نبوغ و استعداد و زمینه هایی است که در نژاد قریش و ایرانیان وجود دارد.12 - در فارسنامة ابن البلخی آمده است: « پیغمبر را پرسیدند که چرا همة قرون، چون عاد و ثمود و مانند ایشان هلاک شدند و ملک پارسیان به درازا کشید، با آنکه آتش پرست بودند». پیغمبر فرمود: «از بهر آنکه آبادانی کردند در جهان و داد گستردند میان بندگان خدای – عزّوجل- ».13 - نیز نقل شده است که رسول خدا(ص) فرمود: « نام ایرانیان را به زشتی یاد نکنید؛ زیرا آنها از یاران ما هستند و از ما حمایت می کنند».14 - همچنین نقل شده است که پیامبر(ص) گاهی به فارسی نیز سخن می گفت و حتی در برهان قاطع در شرح کلمه «دَری» آمده است که: « بعضی گویند دَری، زبان اهل بهشت است که رسول(ص) فرموده اند: زبان اهل بهشت، عربی یا دری است».15

    این شیوه رفتار پیامبر نیز نشانة اشتیاق او به جلب عواطف فارسی زبانان است، در حالی که بعضی بر اثر تعصّب عربیت، سخن گفتن به فارسی را دور از وقار می دانستند.
  • به این سه روایت که در شمار این روایات است، بنگرید: - «أَصْحَابُ الْقَائِمِ ثَلَاثُمِائَةٍ وَ ثَلَاثَةَ عَشَرَ رَجُلًا أَوْلَادُ الْعَجَمِ»، اصحاب حضرت قائم سیصد و سیزده مردند، اینان همگی از تباری غیر عرب هستند. - باز پیامبر اکرم(ص) فرموده‌اند: «لو کانَ الإیمانُ مُعَلَّقا بالثُّرَیّا لَنالَهُ رِجالٌ مِنَ الفارِسُ»، اگر ایمان به ستاره ثریا آویخته باشد، گروهی از ایرانیان آن را به دست خواهند آورد. - عفان بصری از یکی از مکالمات خود با حضرت صادق(ص) این چنین یاد می‌کند:

    حضرت صادق(ع) از من پرسیدند: آیا می‌دانی از چه رو شهر «قم» را قم نامیدند؟ گفتم: خدا و پیامبرش و شما آگاهید!

    فرمودند: ‌«قم» را از این رو قم نامیدند که اهالی این شهر در اطراف حضرت حجت گرد خواهند آمد و به همراه او قیام خواهند کرد و او را ترک نمی‌کنند و همواره یاریگر ایشان خواهند بود». - امیرالمؤمنین(ع) فرموده‌اند: «آفرین بر طالقان! چرا که خداوند را در این شهر گنج‌هایی است که از جنس طلا و نقره نیست، این گنج‌ها مردان با ایمانی هستند که خدا را آن گونه که شان اوست شناختند؛ اینان یاران مهدی در آخر الزمان هستند». بنا بر حدیث شریف دیگری، صبحگاه روزی پیامبر اکرم(ص) در حالی که در میان یارانشان نشسته بودند فرمودند: «شب گذشته، خواب دیدم که در مسیر صاف و همواری حرکت می‌کنم. پشت سر من هم دو دسته گوسفند سیاه و سفید در حرکتند، در طول مسیر گوسفندان سیاه کم کم پراکنده و کم و کمتر شدند، اما گوسفندان سفید همچنان به حرکت خود پشت سر من ادامه می‌دادند تا آنجا که دیگر هیچ گوسفند سیاهی نماند و تنها گوسفندان سفید به همراه من باقی ماندند، گمان می‌کنید که تعبیر این خواب چیست؟» یکی از حاضران مجلس نیز تعبیر کرد که: «یا رسول‌الله! گوسفندان سیاه اعراب هستند که اندک اندک از کنار شما متفرق می‌شوند و گوسفندان سفید اشاره به ایرانیان دارد که همراه شما خواهند ماند و یاران شما خواهند بود». در این حال، جبرائیل نازل شد و خدمت پیامبر اکرم(ص) عرض کرد: «خداوند بر شما سلام می‌فرستد و می‌فرماید: تعبیر خواب شما همین است،‌ عرب‌ها از اطراف اسلام پراکنده می‌شوند و ایرانیان برای حفظ آن باقی می‌مانند». بر اساس این چند روایت، دیدیم که ایرانیان نه تنها در پایان دوران غیبت کبری زمینه‌سازان ظهور آن حضرت خواهند بود که در صدر اسلام نیز به عنوان مؤمنانی حقیقی شناخته می‌شده‌اند؛ همانگونه که در دوران ظهور نیز پای در رکاب یاری آن حضرت دارند و از صمیم جان درخدمت به ایشان می‌کوشند.



زرین یاس یکشنبه 4 مهر 1395 نظرات() ادامه مطلب

معرفی کتاب


  • معرفی کتاب




  • بسم رب الشهداوالصدیقین

  • از شهدا آموختم:
    از ابراهیم هادی، پهلوانی را...
    از حاج همت، اخلاص را...
    از باکری ها، گمنامی را...
    از علی خلیلی، امر به معروف را...
    از مجید بقایی، فداکاری را...
    از حاجی برونسی، توسل را...
    از مهدی زین الدین، سادگی را...
    از سعید طوقانی، جوانمردی و خوشرویی را...
    از حسین همدانى، خسته نشدن و تواضع را...
    از عباس بابایی، دوری از گناه را...
    از صیاد شیرازی، نماز اول وقت را... از شهدا عشق و ایمان را آموختم... بااین همه نمیدانم چرا، موقع عمل که میرسد، وامانده ام !!! بجای شرمندگی و تنبلی باید بلند شوم و کاری کنم... از کسی شنیده ام در اردوگاه مهدی فاطمه (عج) تنبلی و کسلی راه ندارد.
    خدایا همانند شهدا مرا مومن مجاهد انقلابی کن..
    چادرم یادگار مادرم زهراست





زرین یاس یکشنبه 4 مهر 1395 نظرات() ادامه مطلب

وصیت نامه شهید مدافع حرم رسول پور مراد


وصیت نامه مدافع حرم شهید رسول پورمراد  

این وصیت نامه به شرح زیر می باشد:

بسم رب الشهدا والصدیقین

« انا لله وانا الیه راجعون »

حرف دل با خدا:

- خدایا ! حمد و ستایش از آن توست که عزّت و ذلّت به دست توست...

- خدایا ! همیشه با نعمت های بیشمارت مرا شرمنده کرده ای و من نمی توانم شکر آن ها را به جا آورم، نعمت هستی، نعمت پدر ومادر خوب، سلامتی، خانواده و همسر خوب، نعمت ولایت امیرالمومنین علی علیه السلام که همیشه قبل نمازهایم آن را یادآور می شوم و شکرگذار تو هستم.

نعمت خدمت در سپاه و پوشیدن لباس رزمندگانی که ستاره های آسمان شهادت هستند ونعمت های بیشمار دیگر...

-خدایا ! می دانم که شهادت گنج ارزشمندی است و نعمت والایی که مخصوص بندگان مخلص وعاشق توست...

می دانم که شهادت هنر مردان خداست، می دانم که شهادت ورود در حرم امن الهی است و...

می دانم که من لیاقت داشتن این نعمت را ندارم! اما خدایا! می دانم که گفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را، می دانم که از مولا و سرور باید چیز های بزرگ خواست، می دانم که رهبرم امام خامنه ای(مدظله العالی) فرمود: اگر می خواهید خدمتتان اجر داشته باشد، برای خدا کار کنید و جهاد با نفس داشته باشید و از خدا طلب شهادت کنید؛ می دانم به قول شهید آوینی کسی که شهید نشود باید برود و بمیرد! پس خدایا به شهدای عزیزت قسم و به حسین(ع) سیدالشهدا قسم؛ مرگ مرا هم شهادت در پای رکاب امام زمان (عج) قرار بده و مرا از این نعمت بهرمند ساز و مرا عزیز گردان.

حرف دل با امام زمان(عج):

آقا ! خیلی دوست دارم برای نزدیک شدن فرج و ظهورت کاری کنم و باری از روی دوش شما بردارم نه اینکه ...

آقا ! احساس می کنم چند وقتی است که سرگرم دنیا و از شما غافل شده ام و امیدوارم این حضورم در سوریه و خدمت در اینجا مرا به شما نزدیک کند تا جایی که وقتی به یاد من هستی لبخند رضایت بر لب داشته باشی نه اینکه ...

آقا ! شما امامِ زمان من هستی، شما صاحب اختیار من هستی، شما صاحب اصلی دل من هستی پس عنایت کن و نگاهی از روی لطف و رحمت به این بیچاره کن، از همان نگاه هایی که دل را منقلب می کند.

آقا ! از خداوند سلامتی و تعجیل  در فرج شما را مسئلت دارم وشما هم دعا کنید خداوند توفیق ونعمت شهادت در رکابت را بعد از خدمات زیاد نصیبم کند.

حرف های عمومی:

-خیلی اهل نصیحت و توصیه نیستم، چون خودم بیشتر از همه به آن نیازمندم فقط چند یادآوری:

1- نماز که انسان را از فحشا و منکر دور می کند 2- روزه که سپر آتش جهنم است  3- یادآوری مرگ  4- جهاد با نفس  5- ولایت مداری و گوش به فرمان رهبر بودن  6- دعا برای سلامتی و فرج آقا  7- طلب شهادت و...

راجع به محل دفن هم دوست دارم کنار مزار مادر عزیزم باشد و اگر نشد کنار مزار شهدا و اگر بازهم نشد هر طور که بزرگان صلاح دانستن عمل کنند.

در پایان می خواهم از برادر دلسوز و مهربانم آقا ابوالفضل تشکر کنم که در همه ی مراحل زندگی پشتیبان و راهنمای من بوده و من خود را مدیون او می دانم؛ برایش آرزوی سلامتی دارم.

خدایا چنان کن سرانجام کار    تو خشنود باشی و ما رستگار

شعر پیشنهادی برای سنگ مزارم:

با همین سوز که دارم بنویسید حسین            هر که پرسید زِ یارم بنویسید حسین

هر که پرسید چه داری مگر از دار جهان         همه دار و ندارم بنویسید حسین

خانه آخرتم هست قدمگاه حبیب                  سر در قبر مزارم بنویسید حسین




زرین یاس جمعه 4 تیر 1395 نظرات() ادامه مطلب

مدافع حرم شهید «حامد جوانی» به روایتی دیگر




شهید مدافع حرم «حامد جوانی» به روایتی دیگر

سلام رفقا...

 حامد جوانی هستم.

خوشحالم مهمون شما شدم

سال 1369  به دنیا اومدم خونوادم با فضای مذهبی آشنام کردن و بچه هیئتی شدم

خیلی به پدر و مادرم احترام میذاشتم صادق بودم

تو رشته علوم نظامی درس خونده بودم

و سال 88 وارد سپاه شدم

تلاشم بود طوری زندگی کنم که برای دین و انقلاب مثمر ثمر باشم

از سوریه رفتنم بگم

خیلی راحت به خونواده گفتم که میخوام سوریه برم خونوادم الحمدلله راحت قبول کردن خونوادم میدونستن که برم یا مجروح میشم یا شهید یا سالم برمیگردم.

قبل رفتن گفته بودم که اگه شهید شدم تو مراسم گریه نکنین که دشمن شاد نشه

همیشه میگفتم یا حسین ما هنوز نمرده ایم که رقیه ات دوباره سیلی بخورد.

ما وظیفه دارم از حضرت زینب و حضرت رقیه دفاع کنیم

موقع رفتنم به سوریه مامانم رو تو اتاقم بردم و وصیت نامم رو بهش دادم اگه شهید شدم بخونش

خداحافظی کردم و رفتم.

مامانم هر سال که یه ماه روضه حضرت زهرا تو مسجد برگزار میشد میرفت اما امسال(قبل شهادتم)بخاطر دوری راه نتونست بره یه روزی به من گفت ببرمش رسوندمش مسجد اما روضه تموم شده بود و همه در حال برگشت بودن مامانم گفت برم تو تمیز کردن کمک کنم گفتم من نیت میکنم.برو و استکانها رو بشور

دو سه روز بعدش رفتم سوریه که اول مجروح شدم و بعد شهید شدم مامانم متوجه نیتم شد.

به حضرت ابوالفضل خیلی علاقه و ارادت داشتم به مراسمات و هیئت  که میرفتم دلم میخواست روضه عباس بخونن

آخه رفقا به هرکی که علاقه داشته باشی و تلاش کنی شبیهش بشی مثل همون میشی

موقع شهادتم مثل حضرت عباس شدم. هم چشمام و هم دستام رو از دست داده بودم تمام اعضای بدنم پر ترکش شده بود مثل تمام اعضای حضرت ابوالفضل که تیر باران شده بود.

دراردیبهشت 94 درسوریه مجروح شدم حدود 43 روزدربیمارستان بقیه الله تهران درحالت کما بودم و سرانجام دعوت حق رو لبیک گفتم.

قبل شهادتم دو تا عکس آماده کرده بودم برای تشییع پیکرم به مامانم داده بودم.

حتی برای کارهای اداری هم که میرفتم ,میگفتم نامم رو امضا کنین وگرنه بعدا پشیمون میشین چون میرم و برگشتی برام نیست.

بخشی از وصیت نامم:

تا آخرین قطره خون نمیگذاریم دوباره خواهرت به اسارت برود.

آرزو دارم همچون حضرت عباس در دفاع از خواهر بزرگوارشان شهید بشوم.




زرین یاس چهارشنبه 19 خرداد 1395 نظرات() ادامه مطلب

(زندگی نامه کوتاهی از شهید مدافع حرم مسعود عسگری به روایتی دیگر)



(زندگی نامه کوتاهی از شهید  مدافع حرم  مسعود عسگری به روایتی دیگر)

سلام رفقا...

مسعود عسگری هستم.

خوشحالم که مهمان شما شدم.

متولدشهریور 1369هستم.

اول الکترونیک و بعدحقوق رو انتخاب کردم بهپرواز علاقه داشتم.همین پرواز باعث شد که پرواز کنم سمت خدا

و کودکیم شیطنت زیادی  داشتم دوسالم بود سیم برق لخت رو برداشتم و به پریز زدم دستم یکم سوخت

یه بار هم قیچی رو برداشتم و تو پریز فرو کردم که به دیوار کوبیده شدم

یا بابام من رو تو ماشین تنها گذاشته بود همش چهار سالم بود ماشین رو روشن کردم جلوم نونوایی بود و شلوغ بود خدا بهشون رحم کرد آخه ماشین تو جوی آب افتاد.

عاشق اهل بیت بودم به مسجد میرفتم سخنران مسجدمون حاج احمد پناهیان(برادر حاج علیرضا پناهیان) بود خیلی عالی صحبت میکرد

عشق به اهل بیت باعث شد عاشق دفاع از حریم اهل بیت بشم و تصمیم به رفتن بگیرم بار اول که رفتم سوریه به کسی حرفی نزدم دو روز بعد برگشتم و شکلات از سوریه آورده بودم مامانم پرسید کجا بودی گفتم جایی کار داشتم دور شکلات نوار عربی داشت.گفت متوجه میشم کجا بودی.گفتم مامان به کسی نگوگفت باشه نوار عربی دور شکلات ها رو برداشت که کسی متوجه نشه عاشقتم مامان جونم

سری دوم که میرفتم گفت کجا میری گفتم زیارت گفتم یه ماه و نیم طول میکشه اما یه هفته بعد برگشتم

هر سری که میرفتم از زمانی که اطلاع میدادم زودتر برمیگشتم گاهی فرصت میشد برگردم و چند ساعت میموندم و باز میرفتم

بار آخر که میرفتم گفتم مامان این بار دقیقا یک ماه طول میکشه تا زمانی که رسانه ها اعلام نکردن چیزی نگو حتی به پدر و خواهر و برادرم نگفت.

روز عاشورا من سوریه بودم مامانم شنید که یک اتوبوس که نیروهای مدافع حرم بودن رو داعش زده ناراحت شد و اشک میریخت اما نه فقط به خاطر من میگفت خدایا این نیروها اموزش دیدن حیفه دسته جمعی اینطور  شهید شن دفاع کنن از حریم اهل بیت

نگرانیش زیاد میشد روز به روزکه من زنگ زدم روحیش خوب شد گفت بیشتر از یه هفته طولش نده.زنگ بزن تحملم کم شده گفتم آخه تلفن گیرم نمیاد دفعات بعد زودتر از یه هفته زنگ میزدم

خبر شهادتم از زبان مادرم:

در مراسم عزاداری بودم یاد مسعود افتادم دلم شور میزد.فرداش عصری دوست همسرم اومد و با همسرم کار داشت بعد از اون برادرم به خونمون زنگ زد و اما صداش مثل همیشه نبود پسر بزرگم آلبوم مسعود رو آورد و عکس هاش رو نگاه میکرد فهمیدم خبرهایی هست عکس های حجله ی مسعودم رو انتخاب کردم خونه رو مرتب کردم برادرم اومد و احوالم رو پرسید و بعدش مهمون ها اومدن گفتن مسعود مجروح شده اما گفتم شهید شده گفتن مسعود شهید شده شهادتش مبارکت باشه خدا بهم صبر زیادی داده بود.

مسعودم با موتور گاهی تصادف میکرد و زخمی میشد و من تحمل این رو نداشتم اما سر جریان شهادت پسرم اینطور نبودم پیکرش چشم و ابرو نداشت صورتش زخم بود اما نمیترسیدم و دلم بی قرار نبود چون در راه اسلام و دفاع از حرم حضرت زینب رفته بود و الان ارامش دارم و این آرامش رو خدا به من داده.

مسعودندای "هل من ناصر ینصرنی" لبییک گفته بود الحمدلله اگر زمان امام حسین مسعود نبود،حالا جوانیش رو فدای این راه کرد و رفت.

من داخل قبرمسعودم رفتم و زیارت عاشورا خوندم..آرامش خیلی خاصی داشتم.

آره دوستای گلم مامانم ماجرای شهادتمو تعریف کرد و اینطوری شد که من تو سن 25 سالگی شهید شدم.رفقا فریب دشمن رو نخورین این اینترنت و ماهواره و فضاهای مجازی برای گرم کردن  سرشما جووناس.




زرین یاس چهارشنبه 19 خرداد 1395 نظرات() ادامه مطلب

نامه ی دختر شهید ناصری به پدرش



انسان احساس دین میکند به خانواده ی شهدا به همان دختری که موقع عقد خود از پدر شهیدش اجازه میگیرد و برای سال های نبودنش در کنار سفره ی عقد اشک میریزد 
به دختر بچه شهیدی که با دست گرفتن قاب عکس پدرش بی تابی خود را با او تقسیم میکند و تاب جواب ندادن های قاب عکس را به سوال ها ی همیشه اش نمی آورد و پیش پدر شهیدش پر میکشد
به همان هایی که نبودن پدرشان سخت گذشت به همان هایی که رفتن پدرشان را به خاطر وطن تحمل می کنند به همان هایی که آرزوی در آغوش کشیدن آغوش پدرشان را دارند اما باید از همان ابتدا با نبودنش اخت شوند .
دختر شهید محمد ناصر ناصری یکی از همان هاست در پایین صوت صدای دختر شهید را خواهید شنید که با پدرش سخن میگوید .



_ دانلود (نامه ی دختر شهید ناصری به پدرش )_




زرین یاس جمعه 27 فروردین 1395 نظرات() ادامه مطلب

یاد راهیان نور بخیر...





یاد راهیان نور بخیر ...

یاد روزهایی که با دوستان خوب دانشگاهی به دیدن شهدا می رفتیم بخیر...
یاد روز های راهیان نور بخیر ...
 آن زمانی که همه شوق داشتیم مناطق را از نزدیک ببینیم هر چه بیشتر نگاه می کردیم عمق نگاهمان بیشتر میشد تا جایی که برکت عجیبی از این حضور را حس می کردیم که گاهی حقیقتا  خودمان هم باورمان نمی شد.
 بعد از فارغ التحصیلی تصمیم گرفتم دفترچه کوچکی تهیه کنم و خاطرات خوب آن روز ها که تاثیر زیبایی در خوب شدن حال امروزم داشت به قلم خود مندرج نمایم .
بودند کسانی که با ما آمدند و اوایل ته اتوبوس می نشستند می خوردند و میخندیدند و به تنها چیزی که به خاطرش آمده بودند  اهمیت نمی دادند و به قول خودشان برای تفریح آمده بودند و موقع بازگشت آن چنان جبهه ای که جز خاک نبود اما در باطن روحشان را جذب خود کرده بود از پشت شیشه ی اتوبوس به اشک می نشستند و برای رفتنشان غمگین بودند .
شاید آنهایی که راهیان نور را درک نکرده اند بگویند که این دیگر خیلی شلوغش میکند ولی واقعیت است و نه تنها من بلکه خیلی ها به آن اذعان میکنند راهیان نور یعنی جایی برای یافتن خودت 
من که  بعد از شش بار رفتن هم همچنان مشتاق رفتنم و هر بار هم وجود شهدا را با چشم دل احساس کردم .
فقط این را بگویم شهدا راه نجات ما در این عالم هستند محال است که شما از ته دل با شهیدی ارتباط برقرار کنید و با او درد دل کنید و آن شهید به حرف شما گوش ندهد من این کار را کردم و پاسخش را هم در خواب گرفتم و در بیداری تعبیر آن را دیدم  و این سخن قرآن که 
شهدا زنده اند و نزد پروردگارشان روزی میخورند  عملا آن را احساس کردم.
یادم می آید اولین بار یکی از دوستانم در هویزه به من پیشنهاد داد شهیدی را از بین شهدا برای درد و دل انتخاب کنم و با او صحبت کنم چقدر تعریف میکرد که با این کار هم حال خودش رابهتر کرده هم از محبت های آن شهید در حق حوائجش بی نصیب نبوده. میدانستم که درست میگوید چرا که نه ؟ 
یاد و خاطره ی شهید مرتضی آوینی همیشه پا برجا که میگفتند:
شهید اگر نباشد  چشمه ی اشک می خشکد 
اگر شهید نباشد قلب ها همه سنگ می شود و دیگر نمی شکند و سرنوشت انسان به شب تاریک شقاوت و زمستان سرد قساوت انتها می گیرد و امید صبح و انتظار بهار در سراب یاس گم می شود 
اگر شهید نباشد یاد خورشید حق در غروب غرب فراموش میشود و شیطان جاودانه کره زمین را تسخیر خواهد نمود.



زرین یاس جمعه 27 فروردین 1395 نظرات() ادامه مطلب

دعای رزمندگان



رزمندگان آن زمان الفبای زندگی را خوب می دانستند :
(ی)  یعنی یادت نرود دعایم کنی (آ) آمرزش خدا نصیبت شود  (ع)عشق به خدا و  عاقبت به خیری (ل) لیاقت شهادت و جانبازی (ی) یاد  ذکر حسین فاطمه و کربلا زمزمه ی لحظات آخرت شود.
همه اش در یک کلام خلاصه میشد در یک کلمه  « یا علی »



زرین یاس دوشنبه 30 آذر 1394 نظرات() ادامه مطلب

آستین های خالی


از بچگی آرزو داشت ظهر عاشورا، علامت را روی دوشش بگذارد
و جلودار دسته باشد. همه می‌گفتند: کوچکی، بزرگ که شدی بیا...
بزرگ شد، میان کسانی که داوطلب بودند علامت را بلند کنند،
از همه لاغرتر بود. گفتند: برو سربازی، بر و بازو که پیدا کردی بیا....
سرباز شد. جبهه رفت. اسیر شد.محرم بود که برگشت،
با آستین‌های خالی که به سر شانه‌اش سنجاق شده بود
و نگاهی که هنوز رنگی از حسرت داشت....





زرین یاس دوشنبه 30 آذر 1394 نظرات() ادامه مطلب

ثبت خاطرات رزمندگان و شهدا

طبقه بندی: ثبت خاطرات رزمندگان و شهدا (اینجا)، 

ثبت خاطرات رزمندگان و شهدای



 دفاع مقدس ( اینجا در قسمت



 نظرات این تاپیک)




دوستان عزیز این قسمت طراحی شده برای ثبت خاطراتی که در یاد رزمندگان مانده ولی در هیچ جا ثبت نشده 

از شما دوستان عزیز خواهشمندم اگر خاطره ای از دوران دفاع مقدس و مخصوصا جبهه ها دارید در قسمت نظرات این بخش ثبت کنید تا در اسرع وقت خاطرات شما به نام خودتان ( البته با رضایت خودتان ) به عنوان پست های وبلاگ در اینجا به سمع و نظر عموم رسانده شود 

و من الله توفیق ...




زرین یاس دوشنبه 30 آذر 1394 نظرات() ادامه مطلب

بیو گرافی و توصیف شهادت شهید بهمن دُر ولی


بزرگواری و عظمت روحی و خلوص شهید « بهمن(محمدجواد) درولی» درقبری ساده و همسطح زمین که با اندکی سیمان روی آن پوشانده شده است وفقط با انگشت روی آن نوشته شده است «پر کاهی تقدیم به آستان قدس الهی»[1] نمایان می شود، اما چند روزی است که داستان زندگی بهمن مرا به خود مشغول کرده است. بهمن را در یک پست وبلاگ که هیچ در ده ها و بلکه صدها جلد کتاب هم نمی توان شناخت. پس این مطلب را فعلاً بخوانید تا بیشتر از او برایتان بگویم.

 

دو خواب،یک واقعیت

 

                                   

                                               

صحنه اول :

زمان : سوم شعبان - سال 65

مکان : زیرزمینی نمور در تهران[2]

بهمن دارد برای رفیقش «حسین غیاثی» که تازه به شهادت رسیده است، نامه می نویسد و از اوتقاضا می کند که از خداوند بخواهد او را نیز بطلبد. شب در خواب شهید حسین غیاثی را می بیند که به او می گوید :«زودبیا که منتظرت هستیم و جایت نیز مشخص و معین شده است ». بهمن از خواب برمی خیزد. هنوز اذان صبح نشده است. وضو می گیرد و به نماز شب مشغول می شود. سپس تهران را رها کرده و به منطقه می رود.

 

صحنه دوم :

زمان : اواخر شعبان- سال 65

مکان : اردوگاه پادگان

چند دقیقه به اذان صبح باقی مانده است.  بهمن چشم هایش روی هم می رود.  در خواب می بیند برای بار دوم به مکه مشرف شده است. اما این بار کمی فرق دارد. به همه نامه زیارت می دهند. اما به صورت موقت می توانند زیارت کنند. به او نامه ای می دهند. چند جمله عربی روی آن نوشته شده است و تنها این مضمون به یادش می ماند که «طواف همیشگی». بهمن با صدای اذان از خواب برمی خیزد.

 

صحنه سوم :

زمان : سوم شوال - سال 65

مکان: خط پدافندی فاو

بهمن برای مقابله با غواص های دشمن رفته است. صدای انفجاری مهیب بلند می شود. غبار و دود کنار می رود. بهمن به پهلو روی زمین افتاده است. نزدیک به 24 ترکش بوسه بارانش کرده اند. اما دوتایشان کاری ترند. یکی دقیقاً وسط پیشانی و دومی زیر گلو.

انگار صدای بهمن است که در دشت پیچیده است : «أ عسل شرین تره[3]. .  شهادت . . . شهادت»

حسین غیاثی آمده است به استقبال. ملائک هم آمده اند. کارت «طواف همیشگی» دست کیست؟ حسین یا ملائکه؟  

  


 


 

[1] بخشی از وصیت نامه شهید در ارتباط با مزار خود

[2] شهید درولی دانشجوی رشته ریخته گری دانشگاه علم و صنعت  تهران بود و از یک زیرزمین اجاره ای بعنوان خوابگاه استفاده می کرد.

[3] شعاری که بهمن همیشه می خواند ( از عسل شیرین تر است  . . .  شهادت . . .  شهادت )

 




زرین یاس دوشنبه 30 آذر 1394 نظرات() ادامه مطلب

نامه ای به خدا ( شهید بهمن دُر ولی )


شهید بهمن درولیشهید بهمن درولی

خدایا تو شهادت را نصیبم کن خود چگونه شهید شدن را انتخاب خواهم نمود . خدایا تو شهادت را نصیبم کن که خود عشق و عاشقی را به حد اعلای آن خواهم رساند. خدایا آن گونه خواهم بود که تمام وجودم شیفتگی عشق رسیدن به وصال و حضور به درگاهت را گواه بگیرد.

خدای من از سر تا به پا در خدمت شمایم . تمام وجودم را هدیه میکنم .

چشمانم ، پیشانی و سجده گاهم را 

سینه و قلبم را گلو و حنجره ام را 

 دهان و زبانم را دست ها و پاهایم را و جزء جزء بدنم را به ساحت مقدست هدیه خواهم کرد آن گونه به درگاهت خواهم آمد که عشقم را با تمام وجود اعلام کرده باشم . 

اما ای خدا ... ای راز دار بندگان شرمگینت ، ای تنها عشق من ،مولای من ، مرا ببخش جسمی را که به من به امانت سپرده بودی سالم نیاورده ام خدایا آن را پاره پاره آورده ام مرا ببخش مولای من عفوم کن و در این خصوص از ضاربان آن بپرس  که باید آنها پاسخگوی این عمل ننگین باشند از خسارت زدگان به جسمم بپرس به چه جرمی آن را دریدند به چه گناهی به آن حمله ور شدند و گناه من چه بود که اینگونه به درگاهت مرا آورده اند

خدای من جرم من خدا خواهی بود ... جرم من تنها عشق به تو بود ... جرم من عدالت خواهی بود جرم من این بود که تنها تو را می خواستم نمی خواستم بنده ی غیر تو باشم و حنجره ی پاره ام این را گواه می دهد که فقط تو را می طلبیدم  و از چشمانم بپرس که فقط آنجا را که تو فرموده بودی می نگریستم و از دست ها و پاهایم سوال کن که فقط برای رضای تو گام بر داشته ام.




زرین یاس دوشنبه 30 آذر 1394 نظرات() ادامه مطلب

شهید حسن قدوسی


شهید محمد حسن قدوسی

شهید محمد حسن قدوسیشهید محمد حسن قدوسی 

 

محمد حسن قدوسی،فرزند شهید قدوسی و نوه ی علامه طباطبایی بود. تیر خورده بود به سینه اش و داشت دست و پا می زد رفتم کمکش تا شاید زخمش را ببندم جلوتر که رفتم دیدم دارد با خون سینه اش وضو می گیرد مبهوت مانده بودم 

گفت : کمکم کن به حالت سجده بروم 

کمکش کردم پیشانی اش را به خاک گذاشت و همانگونه سجده وار و عاشقانه به آغوش خدا پر کشید . 




زرین یاس دوشنبه 30 آذر 1394 نظرات() ادامه مطلب
تعداد کل صفحات : 2 | 1 2