تبلیغات
همسنگران - (زندگی نامه کوتاهی از شهید مدافع حرم مسعود عسگری به روایتی دیگر)

همسنگران

Music v:12 Music v:12 Music v:12 Music v:12

آخرین مطالب ارسالی

(زندگی نامه کوتاهی از شهید مدافع حرم مسعود عسگری به روایتی دیگر)



(زندگی نامه کوتاهی از شهید  مدافع حرم  مسعود عسگری به روایتی دیگر)

سلام رفقا...

مسعود عسگری هستم.

خوشحالم که مهمان شما شدم.

متولدشهریور 1369هستم.

اول الکترونیک و بعدحقوق رو انتخاب کردم بهپرواز علاقه داشتم.همین پرواز باعث شد که پرواز کنم سمت خدا

و کودکیم شیطنت زیادی  داشتم دوسالم بود سیم برق لخت رو برداشتم و به پریز زدم دستم یکم سوخت

یه بار هم قیچی رو برداشتم و تو پریز فرو کردم که به دیوار کوبیده شدم

یا بابام من رو تو ماشین تنها گذاشته بود همش چهار سالم بود ماشین رو روشن کردم جلوم نونوایی بود و شلوغ بود خدا بهشون رحم کرد آخه ماشین تو جوی آب افتاد.

عاشق اهل بیت بودم به مسجد میرفتم سخنران مسجدمون حاج احمد پناهیان(برادر حاج علیرضا پناهیان) بود خیلی عالی صحبت میکرد

عشق به اهل بیت باعث شد عاشق دفاع از حریم اهل بیت بشم و تصمیم به رفتن بگیرم بار اول که رفتم سوریه به کسی حرفی نزدم دو روز بعد برگشتم و شکلات از سوریه آورده بودم مامانم پرسید کجا بودی گفتم جایی کار داشتم دور شکلات نوار عربی داشت.گفت متوجه میشم کجا بودی.گفتم مامان به کسی نگوگفت باشه نوار عربی دور شکلات ها رو برداشت که کسی متوجه نشه عاشقتم مامان جونم

سری دوم که میرفتم گفت کجا میری گفتم زیارت گفتم یه ماه و نیم طول میکشه اما یه هفته بعد برگشتم

هر سری که میرفتم از زمانی که اطلاع میدادم زودتر برمیگشتم گاهی فرصت میشد برگردم و چند ساعت میموندم و باز میرفتم

بار آخر که میرفتم گفتم مامان این بار دقیقا یک ماه طول میکشه تا زمانی که رسانه ها اعلام نکردن چیزی نگو حتی به پدر و خواهر و برادرم نگفت.

روز عاشورا من سوریه بودم مامانم شنید که یک اتوبوس که نیروهای مدافع حرم بودن رو داعش زده ناراحت شد و اشک میریخت اما نه فقط به خاطر من میگفت خدایا این نیروها اموزش دیدن حیفه دسته جمعی اینطور  شهید شن دفاع کنن از حریم اهل بیت

نگرانیش زیاد میشد روز به روزکه من زنگ زدم روحیش خوب شد گفت بیشتر از یه هفته طولش نده.زنگ بزن تحملم کم شده گفتم آخه تلفن گیرم نمیاد دفعات بعد زودتر از یه هفته زنگ میزدم

خبر شهادتم از زبان مادرم:

در مراسم عزاداری بودم یاد مسعود افتادم دلم شور میزد.فرداش عصری دوست همسرم اومد و با همسرم کار داشت بعد از اون برادرم به خونمون زنگ زد و اما صداش مثل همیشه نبود پسر بزرگم آلبوم مسعود رو آورد و عکس هاش رو نگاه میکرد فهمیدم خبرهایی هست عکس های حجله ی مسعودم رو انتخاب کردم خونه رو مرتب کردم برادرم اومد و احوالم رو پرسید و بعدش مهمون ها اومدن گفتن مسعود مجروح شده اما گفتم شهید شده گفتن مسعود شهید شده شهادتش مبارکت باشه خدا بهم صبر زیادی داده بود.

مسعودم با موتور گاهی تصادف میکرد و زخمی میشد و من تحمل این رو نداشتم اما سر جریان شهادت پسرم اینطور نبودم پیکرش چشم و ابرو نداشت صورتش زخم بود اما نمیترسیدم و دلم بی قرار نبود چون در راه اسلام و دفاع از حرم حضرت زینب رفته بود و الان ارامش دارم و این آرامش رو خدا به من داده.

مسعودندای "هل من ناصر ینصرنی" لبییک گفته بود الحمدلله اگر زمان امام حسین مسعود نبود،حالا جوانیش رو فدای این راه کرد و رفت.

من داخل قبرمسعودم رفتم و زیارت عاشورا خوندم..آرامش خیلی خاصی داشتم.

آره دوستای گلم مامانم ماجرای شهادتمو تعریف کرد و اینطوری شد که من تو سن 25 سالگی شهید شدم.رفقا فریب دشمن رو نخورین این اینترنت و ماهواره و فضاهای مجازی برای گرم کردن  سرشما جووناس.




زرین یاس چهارشنبه 19 خرداد 1395 نظرات() ادامه مطلب
محبوبه
چهارشنبه 8 شهریور 1396 09:28 ق.ظ
پندار ما این است که ما ماندهایم و شهدا رفته اند. اما حقیقت آن است که زمان مارا با خود برده است و شهدا مانده اند...
محبوبه
چهارشنبه 8 شهریور 1396 09:26 ق.ظ
خیلی عالی بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر