تبلیغات
همسنگران - خواب مادر شهید کاظم نصرالله پور نیازی

همسنگران

Music v:12 Music v:12 Music v:12 Music v:12

آخرین مطالب ارسالی

خواب مادر شهید کاظم نصرالله پور نیازی




شهدا زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می خورند...


در روزهای پایانى سال ۸۳ براى دست بوسی مادرشهیدبسیجى کاظم نصرالله پورنیازى در روستاى مومن آباد(فکچال) بندپى غربى شهرستان بابل رفتم. همیشه در ایام نوروز بهمراه خانواده ام به دیدار خانواده شهدا می رفتیم.

مادر شهید نصرالله پور زنی بسیار مومنه و با صفایی بود و عجیب به فرزندش وابسته بود و بعد از شهادتش بی قراری می کرد و همواره داغ فرزندش در دلش زنده بود وی خوابى را که درچندشب قبل دیده بود براى من تعریف کرد. او گفت: فرزندم را درعالم خواب دیدم و گفتم پسرم کجایی که دلم براى تو تنگ شده چرانمى آیی به دیدنم؟ پسرم گفت:  ننه جان من همیشه پیش تو هستم فرداهم در مراسم شهید سفید پر هستم، شماهم درآنجا دعوت هستید بیا آنجا تا مرا ببینید! گفتم پسرجان من نمى دانم مراسم کجاست؟ پسر شهیدم به من گفت فردا صبح منزل باش دعوت نامه اى را به تو خواهند داد.

صبح که هوا روشن شد منتظر دعوت نامه بودم تا اینکه دیدم حدود ساعت ۸ صبح زنگ درب منزل به صدا آمد به سرعت رفتم درب منزل را بازکردم دیدم آقایى دعوت نامه شهید را داد و گقت امروز بعد ازظهر مراسم شهید سید حسین سفیدپر در روستای لمسوکلاى بند پى غربى برقرار است با حاج آقا تشریف بیاورید.

متحیر و اشک ریزان نامه را ازدست آن آقا گرفتم گفتم به روى چشمانم، ماجرا را تا آن لحظه براى پدرشهید تعریف نکرده بودم و بعد، ماجرا را براى ایشان هم نقل کردم، مقدارى با همسرم ازسردلتنگى براى شهیدمان گریه کردیم، ناهار را زود خوردیم  و نماز را هم خواندیم و سپس حرکت کردیم تا به مراسم شهید برویم. 


قبل از رسیدن به محل مراسم به یک دوراهی رسیدیم، دو دل شدیم به کدام طرف برویم در همین حال دیدیم کناریکى ازاین دوراهى برروى تابلوى بزرگى عکس فردى نقاشى شده است، سواد که نداشتیم نوشته روى تابلو را بخوانیم نگاه کردم دیدم آن عکس روى تابلو به من لبخندى زد و با اشاره دست نشان می دهد ازاینطرف! مسیر را گرفیم و رفتیم به محل برگزارى مراسم رسیدیم. وقتى به مراسم رسیدیم بچه هاى بسیجى با احترام ما را به مجلس هدایت کردند، از یکى هم محلى هاى شهید پرسیدم آن عکس سرجاده برروى تابلو متعلق بهچه کسی می باشد؟ گفت  متعلق به همین شهید آقاىسفیدپراست،وقتى آن لبخند زیبای ىشهید را با چشمان خود دیده بودم تمام دلتگى هایم فراموش شد و آرامش عجیبی به من دست داده بود.


مادر این شهید عزیز همچنین نقل می کرد من همیشه با فرزندم صحبت می کردم و از کرامات فرزندش زیاد برای من زیاد می گفت. آن روز از منزل شهید کاظم نصرالله پور خارج شدم اما عجیب در تحت تأثیر این اتفاق بودم و هنگامی که مادر شهید  صحبت می کرد
 صداقت و خلوص قلبی او را هم می شد با چشم دید و چقدر ساده بیان می کرد.


  • بعد از سالها در حیرت آن ماندم و با خودم می گویم الحق که شهدا زنده اند و مصداق واقعی آیه شریفه قرآن مجید که می فرماید: وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ  واقعا در این دنیا می شود دید.


    قصه شهادت شهید عزیز کاظم نصرالله پور نیازی خود داستان عجیبی دارد و رشادت و دلاوری او در زمان شهادت داستان مفصلی دارد که انشاالله در آینده روایت خواهیم کرد.  اشاره می شود مرحومه حاجیه کشور گرجی زاده مادر شهید کاظم نصرالله پور نیازی در تاریخ ۲۶ شهریور سال ۱۳۸۷ دارفانی را وداع و در جوار  فرزند شهیدش آرام گرفت.



زرین یاس یکشنبه 17 بهمن 1395 نظرات() ادامه مطلب
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر